راهگذر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهگذر. [ گ ُ ذَ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) رهگذر. گذرنده از راه . عابر. که از راه بگذرد.که از راه عبور کند. عابر سبیل : چون باسترآباد رسید مردی را دید، راهگذاری گفت از کجا می آیی ؟(تاریخ طبرستان ). ◄ مسافر. (ناظم الاطباء). ◄ ابن سبیل . (یادداشت مؤلف ). کسی که متمول است ولی در غربت بعلتی تهی دست و فقیر میشود. ◄ معبر و طریق و راه و گذرگاه . (ناظم الاطباء). رهگذر. محل عبور : چون از مکه بشام روی، راهگذر بدین شهر سدوم باشد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ).و این راهگذری است معروف ... (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). از لب جیحون تا دجله ز بسیار سپاه چون ره مورچگان است همه راهگذر. فرخی . خرپشته زده ایمن نشسته و آنهم خطا بود که بر راهگذر سیل بودند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦١). تو هیچ کسی ورده شعر و پدرت هم من وصف شما گفتم و در راهگذر ماند. سوزنی . دی جانب زرغون بیکی راهگذر بر افتاد دو چشمم بیکی طرفه پسر بر. سوزنی . درویشی بر راهگذر ایشان بود. (انیس الطالبین ص ٢٠١). آن چه شعله است کزآن راهگذر می آید یا چه برقیست که دایم بنظر می آید. ملک الشعراء بهار. ترعه ؛ راهگذر آب سوی نشیب . (دهار). حلقوم ؛ راهگذر نفس . (یادداشت مؤلف ). شرج ؛ راهگذر آب . (دهار). مسیل ؛ راهگذر آب به نشیب . راهگذر سیل . (دهار). معبر؛ راهگذر. (یادداشت مؤلف ). مجاز، راهگذر. ناصر؛ راهگذر بسوی وادی . نشج ؛ راهگذر آب . نواشغ؛ راهگذرهای آب در وادی . (منتهی الارب ). ◄ راهنما. ◄ دره ٔ تنگ در میان دو کوه . (ناظم الاطباء). رهگذر. ◄ نای و حلقوم . (ناظم الاطباء). راهگذار. ◄ راهنما. (ناظم الاطباء). راهگذار. ◄ سرگذشت . (ناظم الاطباء). راهگذار. ◄ سوغاتی که مسافر از راه آورد. (ناظم الاطباء). راهگذار. ◄ عبور. گذر. گذار : پیش از آن که بحاکم رسند راهگذر ایشان بر حمام در آهنین بود. (انیس الطالبین ص ١٨٦). ♦ راهگذر کردن ؛ عبور کردن . گذر کردن . گذشتن : یک شب از نوبهار وقت سحر باد بر باغ کرد راهگذر. مسعودسعد.