راهواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهواری . (حامص مرکب ) عمل راهوار. فراخ گامی و تندوتیزی . (ناظم الاطباء) : نیم تنک سخنی کز عبارت فارغ به راهواری بیرون برم همی لنگی . اثیرالدین اخسیکتی . بود با راهواریش همه لنگ با چنان پی فراخیی همه تنگ . نظامی . میبرد ز روی سازگاری آن لنگی را به راهواری . نظامی . تهی دست کو مایه داری کند چو لنگی است کو راهواری کند. نظامی . با هر که بوده باشد در نظم و نثر امروز بیرون بوم بقدرت لنگی به راهواری . سیف اسفرنگ . و رجوع به راهوار و رهوار شود.