راهنمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهنمون . [ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (ص مرکب ) رهنمون . راهنما. (نظام ). راهنما که بعربی دلیل گویند. (از شعوری ج ٢ ورق ١١). راهنما و براستا. (ناظم الاطباء). هادی و نماینده ٔ راه . (آنندراج ). رهنما. دلیل .هادی . مرشد : و راهنمون است بر هستی و یگانگی او، آسمان و زمین و ستارگان . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). نه غریبست مر این نعمت از آن بارخدای این سخن راهنمونست و بده دارد راه . فرخی (از آنندراج ). دولت اندر شدنت راهنمای بخت در آمدنت راهنمون . امیرمعزی (از آنندراج ). و رجوع به راهنما و رهنما و راهنمای و رهنمای در همین لغت نامه شود. ♦ راهنمون شدن ؛ رهنما شدن . راهنماگشتن . راهنما شدن . راهنمایی کردن . هدایت کردن : این سخن گفت و شد ز خانه برون شد مرا سوی راه راهنمون . نظامی . ◄ (اِ مص ) بمعنی راهنمونی . (آنندراج ). راهنمایی . رهنمونی . ♦ راهنمون کردن ؛ راهنمایی کردن . راهنمون شدن . هدایت کردن . رهنمون شدن : ساقی سوی میخانه مرا راهنمون کن وآنگاه بیک جرعه میم دفع جنون کن . سهیلی (از آنندراج ).