رامش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ په. ]<BR>۱- (اِمص.) آرامش، آسودگی.<BR>۲- (اِ.) طرب، شادی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ په. ] ۱- (اِمص.) آرامش، آسودگی. ۲- (اِ.) طرب، شادی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رامش . [ م ِ ] (اِمص، اِ) شادی و طرب . (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا). عیش و طرب . (برهان ) (لغت محلی شوشتر) (دهار) (ناظم الاطباء) (از شعوری ج ٢ ورق ٧) (فرهنگ سروری ). سرور. (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). خوشی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). عشرت ونشاط. (یادداشت مؤلف ) : مر او را برامش همی داشتند بزندانش تنها بنگذاشتند. دقیقی . سراینده باش و فزاینده باش شب و روز با رامش و خنده باش . فردوسی . برفتند با رامش از پیش تخت بزرگان فرزانه و نیکبخت . فردوسی . زمانه پر از رامش وداد شد دل همگنان از غم آزاد شد. فردوسی . که هر کاو بمرگ پدر گشت شاد ورا رامش زندگانی مباد. فردوسی . مخور انده و باده خور روز وشب دلت پر ز رامش پر از خنده لب . فردوسی . بیا تا ما بدین شادی بگردیم اندرین وادی بیا تا ما بدین رامش می آریم اندرین حجله . فرخی . هر روز شادی نو بیناد و رامشی زین باغ جنت آیین وین کاخ کرخ وار. فرخی . فرخنده کناد ایزد بر صاحب و بر تو نو کردن عهد کهن رامش احرار. فرخی . انده او دل گشاده ببست رامش میر بسته را بگشاد. فرخی . پادشا بادی با رامش و آرامش دل آشنا بادی با دولت و اقبال و جلال . فرخی . دلی که رامش جوید نیابد آن دانش سری که بالش جوید نیابد او افسر. عنصری . روی برامش نهد امیر امیران شادو بدو شاد این خجسته وزیران . منوچهری . چنان بسازد با عزم تو تهور تو چنانکه رامش را طبع مردم می خوار. بوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). چندین روز پیوسته نشاط و رامش بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٨). مجلس نزهت بسیج و چهره ٔ معشوق بین خانه ٔ رامش طراز و فرش دولت گستران . ؟ (از لغت فرس اسدی ). غم عیال نبود و غم تبار نبود دلم برامش آکنده بود چون جبغوت . طیان . کنون بودنی بود مندیش هیچ امید بهی دار و رامش بسیج . اسدی . بدینسان بود یک هفته شهنشاه بشادی و برامش گاه و بیگاه . (ویس و رامین ). جوانست او بسال و بخت و رامش چو پیر است او بعقل و رای و دانش . (ویس و رامین ). ملک چون شنید این سخن زان جوان ز رامش رخش گشت چون ارغوان . (یوسف و زلیخا). همی یافت یعقوب ازآن آگهی همی شد ز رامش روانش تهی . (یوسف و زلیخا). ز ما دانه را منع کردش عزیز نیابیم ازو هیچ رامش بنیز. (یوسف و زلیخا). گر پخته ای بعقل می خام خواه ازو رامش نخیزدت مگراز ذات خام می . مسعودسعد. بباغ لهو تو رامش چوارغوان خندید ز شاخ مدح تو دولت چو عندلیب سرود. مسعودسعد. شادی ولهو و رامش شاه زمانه را سوسن نگر که جفت گل و یاسمین نداشت . مسعودسعد. از باغ نشاط تو بروید گل رامش وز شاخ مراد تو برآید ثمر فتح . مسعودسعد. ♦ بارامش ؛ باشادی . باخرمی . طربناک . خوشحال : همه شاد و بارامش و من به بند نکردند کس یاداین مستمند. فردوسی . و رجوع به شواهد ذیل رامش شود. ◄ عشرت و نهایت سرور : غمت شادی شود شادیت رامش بلا خوشی و نادانیت دانش . (ویس و رامین ). ◄ بمجاز، حظ. بهره . نصیب . لذت : هرآن پادشاهی که دارد خرد ز گفت خردمند رامش برد. فردوسی . و رجوع به رامش بردن شود. ♦ برامش ؛ بارامش . قرین رامش . بمجاز، بهره مند. برخوردار. آسوده : همی جستنش داد و دانش بود ز دانش روانش برامش بود. فردوسی . برامش بود هر که دارد خرد سپهرش همی در خرد پرورد. فردوسی . چنین داد پاسخ که دانش بود که راننده دایم برامش بود. فردوسی . چو در انجمن مرد خامش بود ازآن خامشی دل برامش بود. فردوسی . ◄ مخفف آرامش است، چه آن سبب شادی و آرامیدگی خواهد بود. (آنندراج ) (ازفرهنگ رشیدی ). آرامیدن و آرامش و آسودگی و فراغت . (برهان ) (لغت محلی شوشتر). آرامش و راحت و قرار. (از شعوری ج ٢ ورق ٧). آرامش و فراغت و راحت و آسودگی . (ناظم الاطباء). راحت . (فرهنگ نظام ). طمأنینه ٔ قلب . سکون خاطر. آسایش ضمیر. (یادداشت مؤلف ). آسایش و راحت : بهشتی است سرتاسر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته . فردوسی . بدو گفت مندیش و رامش گزین من ازتو ندارم بدل هیچ کین . فردوسی . هرآنکس که دارد بدل دانشی بگوید مرا زو بود رامشی . فردوسی . راحت و آرام روح و رامش و تسکین دل نزهت دیدار چشم و زینت و فر شباب . فرخی . بر او مهر آرد و بیرون برد پاک مرا از رامش و از خواب و از خورد. فرخی . وآشفته کنی بدست بیدادی احوال بنظم و نغز رامش را. ناصرخسرو. و در مقابله ٔ وی [افراسیاب ] دیهی بنا کرد [ کیخسرو ] و آن دیه را رامش (رامتین ) نام کرد و رامش برای خوشی او نام کردند.(تاریخ بخارا نرشخی ص ١٩). آن را که دوست نیست رامش نیست . (مرزبان نامه ). نشسته شاه چون خورشید در بزم برامش دل نهاده فارغ از رزم . نظامی . برامش ساختن بی دفع شد کار بحاجت خواستن بی رفع شد کار. نظامی . زمین بوسید شیرین کای خداوند ز رامش سوی دانش کوش یکچند. نظامی . پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش بعز و دولت اوست . (گلستان ). نقش نگین انوشیروان چنین بوده : «راه بسیار تاریکست مرا چه بینش، هستی دوباره نیست مرا چه خواهش، مرگ در پی است مرا چه رامش ». (آنندراج ) (برهان ) (فرهنگ محلی شوشتر). ♦ رامش جان ؛ آرامش جان . راحت روح : همه گوش دارید و فرمان برید ز فرمان او رامش جان برید. فردوسی . همه پیش تو جان گروگان کنیم زدیدار تو رامش جان کنیم . فردوسی . همه گوش دارید و فرمان کنید ز فرمان من رامش جان کنید. فردوسی . چنین داد پاسخ که فرمان کنم ز دیدار او رامش جان کنم . فردوسی . خبری یافتم چنانکه مرا راحت روح بود و رامش جان . فرخی . ایارامش جان و آرام دل قرار تن و راحت و کام دل . (یوسف و زلیخا). ۩ نام نوایی است در موسیقی . رجوع به همین ماده شود. ♦ رامش دل ؛ مایه ٔ آرام دل . آرامش خاطر : او را نتوان گفت که تو انده من خور کان رامش دل نیست به اندوه سزاوار. فرخی . ◄ فکرو رأی . (شعوری ج ٢ ورق ٧) : یکی نامه بنوشت نزدیک رای پر از دانش و رامش و هوش و رای . فردوسی . هر آن شه که با رای و رامش بود همه ملک منقاد و رامش بود. لطیفی (از شعوری ). ◄ پندگویی . (ناظم الاطباء). ◄ آرمیده . (منتخب اللغات ). ◄ (اِ) نغمه و سرود. (غیاث اللغات ). ساز و نوا. (برهان ). سرود. (شعوری ج ٢ ورق ٧) (منتخب اللغات ). ساز و نواز. (لغت محلی شوشتر) (ناظم الاطباء). سرودگویی از شعف . (ناظم الاطباء). سرود : ز کوپال و خنجر بیاسود دوش جزآواز رامش نیامد بگوش . فردوسی . می و رامش و زخم چوگان و گو بزرگی و هرگونه ای گفت وگو. فردوسی . همه شهر گرمابه و رودو جوی بهر برزنی رامش و رنگ و بوی . فردوسی . چهل روز با شاه کاوس کی همی بود با رامش و رود و می . فردوسی . خوش بود بر نوای بلبل و گل دل سپردن برامش و بگماز. فرخی . لیک این ماه که پیش آمد ماهی است که او با طرب گردد و با رامش و با رامشگر. فرخی . ز رامشگران رامشی کن طلب که رامش بود نزد رامشگران . منوچهری . هیچکس چیزی اظهار نکند ازبازی و رامش تا ما بگذریم چنانکه یک آواز شنوده نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٢). هم اندر بر کله ٔ زرنگار ز بگماز و رامش گرفتند کار. اسدی . کس را هیچ رنج و ستوه نیافت جز آنک مردمان بی رامش شراب خوردندی . (مجمل التواریخ و القصص ). طاق ابروان رامش گزین درحسن طاق و جفت کین بر زخمه ٔ سحرآفرین شکر ز آوا ریخته . خاقانی . ◄ مطرب و مغنی و خنیاگر. (ناظم الاطباء).اما ظاهراً به این معنی رامشی باید باشد. ◄ روز چهارم از خمسه ٔ مسترقه ٔ سال ملکشاهی . (فرهنگ رشیدی ) (منتخب اللغات ).
رامش . [ م ِ ] (اِخ ) قریه ای است از اعمال بخارا. (از معجم البلدان ج ٤) : و در مقابله ٔ وی [ افراسیاب ] دیهی بنا کرد [ کیخسرو ] و آن دیه را رامش [ رامتین ] نام کرد و رامش برای خوشی او نام کردند و هنوز این دیه آبادان است و در دیه رامش آتشخانه نهاد و مغان گویند که آن آتشخانه قدیمتر از آتشخانه های بخاراست . (تاریخ بخارا نرشخی ص ١٩). و رجوع به احوال و اشعار رودکی ج ١ ص ١٠٢ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
خنیا، طرب، موسیقی، نوا آرامش، آسودگی، فراغت
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه