رام گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رام گشتن . [ گ َ ت َ] (مص مرکب ) رام شدن . ساکت شدن . نرم گردیدن . بی شراست شدن . مقابل سرکش شدن . مقابل حرون شدن : به بهزاد [ اسب سیاوش ] بنمای زین و لگام چو او رام گردد تو بردار گام . فردوسی . تو گویی رام گردد عشق سرکش که خاکستر شود سوزنده آتش . (ویس و رامین ). گر دهر حرونئی نموده ست چون رام تو گشت منگر آنرا. خاقانی . چو آهوی وحشی ز جو گشت رام دگر آهوان را درآرد بدام . امیرخسرو دهلوی . شده ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز. وحشی بافقی (از ارمغان آصفی ). مرغ دل ما را که بکس رام نگردد آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو. شیخ بهایی . تا رام نگردد بتو رم دیده غزالی دزدیده نگاهی که بمن کرد ندانی . عزت شیرازی (از ارمغان آصفی ). ◄ راضی گشتن کسی از کسی یا چیزی .حاضر شدن . تن دردادن . قبول کردن . موافق شدن . موافقت کردن . تسلیم شدن . مطیع شدن . باطاعت درآمدن . قانع شدن : مگر رام گردد بدین مرز ما فزون گردد از فر او ارز ما. فردوسی . مگر رام گردد بدین کیقباد سر مرد بخرد نگردد ز داد. فردوسی . ترا با چنین پهلوان تاو نیست اگر رام گردد به از ساو نیست . فردوسی . بباید فرستاد و دادن پیام مگر گردد او اندرین جنگ رام . فردوسی . بر آن گفتار شیرین رام گردد نیندیشد کزان بدنام گردد. (ویس و رامین ). ♦ رام گشتن دل با کسی ؛ مطیع او شدن . فرمانبر او گشتن . فرمانبردار او گردیدن . تسلیم او گشتن . در پی او شدن . در گرو او قرار گرفتن : دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گویید باشد بدین رام سام ؟ فردوسی . ◄ آرام گردیدن . آرام گرفتن . فروخفتن فتنه و آشوب . تسکین یافتن . فرونشستن آشوب و فتنه : مگر شاه ایران از این خشم و کین بیاساید و رام گردد زمین . فردوسی . بدین خویشی ما جهان رام گشت همه کام بیهوده پدرام گشت . فردوسی . سپهبد از آن گفته ها گشت رام که پیغام بد با نبید و خرام . اسدی (از فرهنگ نظام ). ◄ خوش و خرم گردیدن . شاد شدن . خشنود شدن : چو جان رهی پند او کرد یاد دلم گشت از پند او رام و شاد. فردوسی .