رام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رام کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دست آموز کردن .(ناظم الاطباء). نرم کردن . از سرکشی بدر آوردن . از توسنی بنرمی آوردن . اهلی ساختن . خویگر کردن . اهلی کردن . اخت کردن . مقابل توسن کردن . مقابل بدرام کردن : اخداء؛ رام و خوار کردن کسی را. تخییس ؛ رام کردن کسی را. خیس ؛ رام کردن کسی را. (منتهی الارب ) : که نام نیکو مرغی است فعل نیکش دام ز فعل خویش بدان دام رام باید کرد. ناصرخسرو. گفتم هوا بمرکب خاکی توان گذاشت گفتا توان، اگر بریاضت کنیش رام . خاقانی . ره انجام را زیر زین رام کرد چو انجم در آن ره کم آرام کرد. نظامی . ♦ امثال : عقل انسان میتواند شیر درنده را هم رام کند . (از بنقل فرهنگ نظام ). ◄ مطیع فرمان نمودن . (ناظم الاطباء). مطیع و محکوم کردن . (از ارمغان آصفی ). مطیع کردن . باطاعت درآوردن . فرمانبر ساختن . فرمانبردار کردن . بزیر فرمان درآوردن : جهان را بفرمان خود رام کرد در آن رام کردن کم آرام کرد. نظامی . گشت چو من بی ادبی را غلام آن ادب آموز مرا کرد رام . نظامی . سلیمانم بباید نام کردن پس آنگاهی پری را رام کردن . نظامی . گریه با من رام کرد آن دلبر بیگانه را کی فتد مرغی بدامی گر نریزی دانه را. عیسی یزدی (از ارمغان آصفی ). ◄ راست کردن . نشانه گرفتن . با هدف تراز کردن . یکراست روان کردن بسوی نشانه : بسوی زفر کردم آن تیر رام بدان تا بدوزم دهانش بکام . فردوسی . و رجوع به رام در معنی «روان » و «مقابل سرکش در جمادات » شود.