رام شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رام شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فرمانبردار شدن . منقاد گشتن . مطیع و فرمانبر گشتن . بزیر امر و طاعت درآمدن . آرام شدن . تسلیم شدن . مقابل توسن و سرکش شدن . استفخاذ. ذل . قردحة. (منتهی الارب ) : دل من بگفتار او رام شد روانم بدین شاد و پدرام شد. فردوسی . چنان خنگ شد رام بر جای خویش که ننهاد دست از پس و پای پیش . فردوسی . گر رام شدند این خران بتان را باری تواگر خر نه ای مشو رام . ناصرخسرو. بسیار سخن گفته شد از وعده ٔ عشوه تا رام شدآن توسن بدمهر به زر بر. سوزنی . رای سدید و بأس شدید ورا شدند قیصر بروم رام و مسخر بهند رای . سوزنی . بطفلی بت شکست از عقل در بتخانه ٔ شهوت برآمد اختر اقبال ودید و هم نشد رامش . خاقانی . بزیرش رام شد دوران توسن برآوردش درخت سیر سوسن . نظامی . توسنی طبع چو رامت شود سکه ٔ اخلاص بنامت شود. نظامی . چو دیدم کان صنم را طبع شد رام بدانستم که صید افتاد در دام . نظامی . آن مدعی که دست ندادی ببندگی این باردر کمند تو افتاد و رام شد. سعدی . چون فلک جور مکن تا نکشی عاشق را رام شو تا بدمد طالع فرخ زادم . حافظ. هزار حیله برانگیخت حافظ از سرفکر درآن هوس که شود آن نگار رام و نشد. حافظ. در عالم مستی هم هرگز نشود رامم با آنکه ز خود رفته ست از من خودکی دارد. جویای کشمیری (از ارمغان آصفی ). سخت گیرند تا که رام شوم چاپلوسی کنم غلام شوم ! ملک الشعراء بهار. رام تو نمی شود زمانه رام از چه شدی رمیدن آموز. پروین اعتصامی . هر خانه که پیرزن نهد گام ابلیس در آن سرا شود رام . ؟ ♦ رام شدن باکسی ؛ مطیع و فرمانبردار شدن . تسلیم او گشتن : که تاج و کمر چون تو بیند بسی نخواهد شدن رام با هر کسی . فردوسی . جهان گر شود رام با کام من نبینند چیزی جز آرام من . فردوسی . بسر بر همی گشت گردون سپهر شده رام با آفریدون بمهر. فردوسی . براینگونه خواهد گذشتن سپهر نخواهد شدن رام با کس بمهر . فردوسی . جهان چون شما دید و بیند بسی نخواهد شدن رام با هرکسی . فردوسی . ♦ رام شدن هوا ؛ ساکت و آرام شدن هوا. بی انقلاب گشتن آن : ببخشایش کردگار سپهر هوا رام شد باد ننمود چهر. فردوسی . ◄ قانع شدن : به پند منادی نشد شاه رام بروز سپید و شب تیره فام . فردوسی .