رام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (ص.)<BR>۱- مطیع، فرمانبردار.<BR>۲- خو گرفته، آموخته.<BR>۳- در آیین زردشتی، یکی از ایزدان و نام بیست ویکم از هر ماه شمسی.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص.) ۱- مطیع، فرمانبردار. ۲- خو گرفته، آموخته. ۳- در آیین زردشتی، یکی از ایزدان و نام بیست ویکم از هر ماه شمسی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رام . (اِخ ) نام عاشق . (آنندراج ) (انجمن آراء) (منتخب اللغات ). نام عاشق ویس . و چون او بسیار عیاش و شادکام و پیوسته خوشحال و خوش طبع بود ورا بدینجهت رام میگفتند و به رامین شهرت دارد و قصه ٔ ایشان منظوم و مشهور است . (از سروری ) (برهان ). نام عاشق ویسه که رامین و رامتین نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ). نام عاشق ویس که رامین نیز گویند. (از شعوری ج ٢ ورق ١٠) (ناظم الاطباء). نام عاشق ویس که واضع ساز چنگ است و رامین نیز آمده و چون در فارسی رام بمعنی خوش آمده و او بسیار عیاش بوده او را رام گفتندی . (برهان ) : مر او را گفت [ دایه ] راما نیکناما نگردد همچو نامت ویس راما. (ویس و رامین ). فزون شد در دلش بخشایش رام گرفت از دوستی آرایش رام . (ویس و رامین ). رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را. خواجوی کرمانی .
رام . (ص ) مقابل توسن . (از آنندراج ) (انجمن آراء) (رشیدی ) (سروری ). مقابل بدلگام . مقابل چموش . مقابل سرکش و بدرام . ذلول . ذلولی . ضارع . ضرع . ضرعة. ضروع . (منتهی الارب ). نرم : من با تو رام باشم همواره تو چون ستاغ کره جهی از من . خفاف . بمنزلت ستوری داند که بر آن نشیند و چنانکه خواهد میراند ومیگرداند و اگر رام و خوش پشت نباشد بتازیانه بیم میکند. (تاریخ بیهقی ). چون داد بخواهم از تو بس تندی لیکن چو ستم کنی خوش و رامی . ناصرخسرو. ملک چون دید کاو در کار خام است زبانش توسن است و طبع رام است . نظامی . زیر بار امانت غم تو توسنان زمانه رام تواند. عطار. تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار که توسنی چو فلک رام تازیانه ٔ تست . حافظ. دلارامی که با من رام بود از من رمید آخر نمیدانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر. جعفر فراهانی (از ارمغان آصفی ). دروب ؛ ستور رام . ذلول ؛ ستور رام شده . (منتهی الارب ). سهوة؛ شتر رام . مخنع؛ شتر رام ریاضت یافته . مدیث ؛ رام از هر چیزی . مصاحب ؛ رام بعد صعوبت و سرکشی . ناقة دلاس ؛ شتر ماده ٔ رام و نرم . ناقة، سُرُح ؛ شتر ماده ٔ رام . ناقة متهفة؛ ناقه ٔ رام . ناقة مذعان ؛ شتر ماده ٔ رام . (منتهی الارب ). هزم ؛ اسب منقاد و رام . (منتهی الارب ). هلواع ؛ شتر ماده ٔ تیز و نیک شتاب و چست و رام . (منتهی الارب ). ◄ بطریق مجاز بر آدمی که سرکش نباشد و فرمانبردار و رام پیشه بود اطلاق کنند. (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (رشیدی ) (انجمن آراء). فرمانبردار و نرم باشد. (لغت فرس اسدی ) (از فرهنگ اوبهی ).فرمان برنده بود و مطیع. (حاشیه ٔ فرس اسدی ). مطیع و فرمانبردار. (منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). فرمانبردار. (برهان ). مقابل سرکش . (از شرفنامه ٔ منیری ). منقاد. (زوزنی ). مطیع و منقاد و فرمانبر. (شعوری ج ٢ ورق ١٠). مطیع و محکوم . (ارمغان آصفی ) : تو رامی و با تو جهان رام نیست چو نان خورده آید به از جام نیست . فردوسی . تو دانی چنان کن که کام تو است چو گردون گردنده رام تو است . فردوسی . جهان با کسی جاودان رام نیست بیک خو برش هرگز آرام نیست . اسدی . سپهرروان با کسی رام نیست ز نیک و بد ماش آرام نیست . اسدی . که هستند چرخ و جهان رام او نجوید ستاره مگر کام او. اسدی . از فلک ریمن باکیم نیست رام بسی بوده همین ریمنم . ناصرخسرو. باد همیشه فزون جلالت و عزت دایم پاینده باد دولت رامت . مسعودسعد. روز رام است و بخت و دولت رام ای دل آرام خیز و درده جام . مسعودسعد. هر کس که بفرمان تو رام است و مسخر از دولت و اقبال تو کارش چو نگار است . امیرمعزی . خدایگان جهان پادشاه ملک آرام که امر نافذ او راست چرخ و دولت رام . سوزنی . غلام نیست بفرمان خواجه رام چنانک من این نبهره تن خویش را بفرمانم . سوزنی . رامند خلق مر فلک تند را ازآنک دربند بندگی فلک تند رام تست . سوزنی . گر خزر و ترک و روم، رام حساب تواند نیست عجب کز نهاد، رام فحول است رم . خاقانی مُتَیَّم ؛ آنکه رام و منقادست . (منتهی الارب ). ♦ پیروزرام ؛ آنکه رام و مطیع پیروز است . ۩ آنکه پیروز رام و فرمانبر اوست . ۩ (اِخ ) بروایت شاهنامه نام قدیم ری است . رجوع به پیروز رام در همین لغت نامه شود. ◄ (ص ) بطریق مجاز بر جمادات نیز اطلاق نمایند چنانکه تیر را که از کمان زودگشاد دهند گویند تیروکمان را رام کردیم . (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از رشیدی ) (فرهنگ نظام ). رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن . نشانه گرفتن ...» و شواهد آن شود. ◄ روان . (آنندراج ) (رشیدی ) (شعوری ج ٢ ورق ١٠) (جهانگیری ) (انجمن آراء). روان و رونده . (ناظم الاطباء) (برهان ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ). سلس . (منتهی الارب ). رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن . نشانه گرفتن ...»و شاهد آن شود. ◄ مقابل وحشی است که الفت گرفته و آموخته باشد. (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر). الفت گرفته . (غیاث اللغات ). مأنوس . (زوزنی ) (ناظم الاطباء). انسی، مقابل وحشی . آموخته و دست آموز. خانگی . (ناظم الاطباء). حیوان وحشی که مأنوس و فرمانبردار شده باشد. (فرهنگ نظام ). رائض . (منتهی الارب ). ◄ خوش . (آنندراج )(انجمن آراء) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ). خوش و شاد و خرم . (برهان ) (ناظم الاطباء). شاد و خرم . (لغت محلی شوشتر). خوش و شاد. (منتخب اللغات ) : ترا روز رام از جهان رام باد همان باد را بر تو آرام باد. فردوسی (از فرهنگ نظام ). شهی خوش زندگانی بود و خوش نام که خود در لفظ ایشان خوش بود رام . (ویس و رامین ). ◄ (اِ) شوق و نشاط. (ناظم الاطباء). شادی و خوشی . (شعوری ج ٢ ورق ١٠). ◄ رامش و صلح و سازش که در اوستا رامن یا رامه و در پهلوی رامشن آمده است . (از مزدیسنا ذیل ص ٢٢٩) : نفرموشم ز دل یاد توهرگز نه روز رام نه روز هزاهز. (ویس ورامین ). ◄ در فرهنگ ناظم الاطباء معانی جاهد و ساعی و هوشیار و زیرک، و بسیاری و فراوانی نیز باین کلمه داده شده است اما منحصر بهمان ماخذ است . ◄ صاحب انجمن آرا و بتبع او صاحب آنندراج این کلمه را بمعنی شهر آورده اند در کلمات : ♦ رام اردشیر ؛ شهر اردشیر. ♦ رام هرمز ؛ شهر هرمز. اما ظاهراً بر اساسی نیست چنانکه یاقوت در معجم البلدان نیز از جزء رام در ترکیب رام هرمز معنی مراد و مقصود دریافته است و معنی ترکیب «رامهرمز» را مقصود هرمز و مراد هرمز دانسته . رجوع به هر یک از این کلمات در ردیف خود شود. ۩ (پیشوند) مزید مقدم در اسماء امکنه و اشخاص : رامش . رامشهرستان . راماشاه . رامشین . رامن . رامنی . رامهرمز. رامه . رامتین . رامیتن . رامیثن . رامی . رامین . رامینه . رامان . رامجرد. (یادداشت مؤلف ). ◄ (ص ) آرام . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٠). آسوده . ساکت : زمان تازمان زو برآید خروش شود رام گیتی پر از جنگ و جوش . فردوسی . برآن منگر که دریارام باشد برآن بنگر که بی آرام باشد. (ویس و رامین ). ◄ (اِ) آرام و طاقت و آرامیدن . (برهان ) (لغت محلی شوشتر). آرام و راحت . (فرهنگ نظام ). آرام و طاقت . (ناظم الاطباء). ◄ لقب ملوک هند. (آنندراج ) (انجمن آراء) : گاهی بدریا درشوی، گاهی به جیحون بگذری گه رای بگریزد ز تو گه رام و گه خان گه تگین . فرخی . ز سرشنی و طراز است مادر و پدرت مگر نبیره ٔ خان و نواسه ٔ رامی . حقوری (از لغت فرس اسدی، نسخه ٔ نخجوانی ). عزیز و قیصر و فغفور را بمان که درست نه شاه ماند و نه شیر و نه رای ماند و نه رام . روحانی (از لغت فرس اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). ◄ پادشاه قادر و توانا. (ناظم الاطباء). ◄ مراد و مقصود «در کلمه ٔ رامهرمز». (از معجم البلدان ). بمعنی کام است و مترادف آن آید: کام و رام او ز عالم هست شاعرپروری شاعران را مدح او گفتن بعالم کام و رام . سوزنی .
رام . (ع اِ)درختی است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). یکنوع درخت است . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (منتخب اللغات ) (انجمن آرا).
مترادف و متضاد واژهدان
آمخته، اهل، تابع، دستآموز، فرمانبردار، مانوس، مطیع، منقاد نرمشانه آرام (متضاد: وحشی، سرکش)
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه