راقم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) نویسنده، محرر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) نویسنده، محرر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راقم .[ ق ِ ] (اِخ ) آناطولی . از قاضی عسکرهای آناطول بوده و در سال ١٢٤١ هَ . ق . درگذشته و در جوار زنجیرلی قپو بخاک سپرده شده است . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).
راقم . [ ق ِ ] (ع ص، اِ) نویسنده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) (از منتهی الارب ).محرر کتاب . (ناظم الاطباء). محررنامه . کاتب . راسم . ♦ راقم الحروف . رجوع به راقم حروف شود. ♦ راقم حروف یا راقم الحروف ؛ من نویسنده . (یادداشت مؤلف ). نویسنده ٔ حروف و آنکه کاغذ را نوشته است . (ناظم الاطباء) : راقم حروف در جواب این سخن طعنه آمیز ایشان گفت که مرا این وقت چنین بخاطر میرسد... (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ١٩٥). و رجوع به ص ٣١ و ٢٢٢ و ٢٢٣ همان کتاب شود. ◄ خطدار. (ناظم الاطباء).
راقم . [ ق ِ ] (اِخ ) شهری که به بنی ابن یامین تعلق داشت . و موقعش معلوم نیست . (قاموس کتاب مقدس ).