راعش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راعش . [ ع ِ ] (اِخ ) شاعری از بنی صاهله ٔ هذلی است مقریزی در امتاع الاسماع گوید: او اسلحه ٔ خود را آماده میکرد. زن وی گفت برای که سلاحت را آماده میکنی گفت بخاطر محمد و یارانش ! زن گفت : نمی بینم که برای محمد و یارانش چیزی برجای بماند. مرد گفت : بخدا سوگند آرزو میکنم یکی از آنان را بخدمت تو بگمارم . بعد شعری خواند، پس از آن در جنگ خندمة با صفوان و عکرمة و سهیل شرکت کرد ولی از خالدبن ولید شکست خوردند. او فراری شد تا به خانه اش رسید و به زنش گفت : در را بروی من ببند. زنش گفت کجاست آنچه میگفتی ؟ او در پاسخ این شعر را انشاد کرد: انّک لو شهدت یوم الخندمه اذفرّ صفوان و فرّ عکرمه و استقبلتنا بالسیوف المسلمه یقطعن کل ّ ساعد و جمجمه ضرباً فلا تسمع الا غمغمه لهم نهیت خلفنا و همهمه لم تنطقی فی اللوم ادنی کلمه . (از امتاع الاسمای ج ١ ص ٣٧٨).