راضی گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راضی گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) خشنود گردیدن . خرسند شدن . ◄ قانع شدن : ما به دشنام از تو راضی گشته ایم و ز دعای ما بسودا میروی . سعدی . # سنگ بالین خود از سنگ قناعت کردم راضی از داده ٔ حق گشتم و راحت کردم . تاثیر اصفهانی (از ارمغان آصفی ). آنکه بخمول راضی گردد... نزدیک اهل مروت وزنی نیارد. (کلیله و دمنه ).هرکه از دنیا بکفاف قانع شود... چون مگس است که در مرغزارهای خوش بر ریاحین ... راضی گردد. (کلیله و دمنه ). چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک . (بوستان ). که راضی نگردد به آزار کس . (بوستان ). شفایی راضی از بخت آن زمان گردد که تا محشر بدستی ساغر ودست دگر زلف صنم گیرد. شفایی اصفهانی (از ارمغان آصفی ). رجوع به راضی گردیدن و راضی شدن شود.