راصد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راصد. [ ص ِ ] (اِخ ) تقی الدین محمد معروف به راصد، از مشاهیر علم هیأت و ریاضی بود و مؤلفاتی داشت که از آنجمله کتاب «غنیة الطلاب فی علم الحساب » است . وی بسال ٩٩٣ هَ . ق . درگذشت . (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به تقی الدین محمد در ج ١ ریحانة الادب شود.
راصد. [ ص ِ ] (ع ص ) چشم دارنده . (منتهی الارب ). پاسبان . (مهذب الاسماء). چشم دارنده و مراقب چیزی . (ناظم الاطباء). رقیب . (اقرب الموارد). آنکه در مرصاد یعنی طریق برای حراست نشیند.(از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از اقرب الموارد). ج، رَصَد. (تاج العروس ). ج، رَصَّد و رصد. (از اقرب الموارد). نگهبان . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به رصد شود. ◄ مراد از منجم . (غیاث اللغات ). منجم . (ناظم الاطباء). چشم دارنده از منجم . (آنندراج ). در عرف منجمان کسانی را گویند که ستارگان را رصد میکنند یا منتظر حرکت آنها و رسیدن بموضع معین میشوند. ج، رصد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به رصد شود : پیش از آن راصد ستاره شناس از پی بخت بود داشته پاس . نظامی . راصد چرخ آبگون بوده قطره تا قطره قطر پیموده . نظامی (هفت پیکر ص ٦٦). حکم کردند راصدان سپهر کان خلف را که بود زیباچهر. نظامی . ◄ (اِ) جایی که مشغول رصد هستند و آن از باب تسمیه ٔ محل ّ بنام حال ّ است . ج، رصد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ شیر غرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شیر بیشه . (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد).