راسترو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راست رو. [ ت ِ ] (ق مرکب ) در تداول عامه مواجه . مقابل . محاذی . روبرو: راست روی توپخانه، روبروی توپخانه . (یادداشت مؤلف ).
راسترو. [ رَ / رُو ] (نف مرکب ) مقابل کجرو. (آنندراج ) (ارمغان آصفی ). راست رونده .مستقیم حرکت کننده . بی انحراف و کجی رونده . که بخط مستقیم طی طریق کند. که از استقامت نگردد : پیش بین چون کرکس و جولان کننده چون عقاب راهوار ایدون چو کبک و راسترو همچون پلنگ . منوچهری . چو میکردم این داستان را بسیج سخن راسترو بود و ره پیچ پیچ . نظامی . اعتدال هوای نوروزی راسترو شد بعالم افروزی . نظامی . نه پایی چو بینندگان راسترو نه گوشی چو مرد نصیحت شنو. سعدی . سعدیا راستروان گوی سعادت بردند راستی کن که بمنزل نرسد کج رفتار. سعدی .