راستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راستان . (ص، اِ) ج ِ راست، عادلها و صادقها. (ناظم الاطباء). صدیقان . مقابل کژان . (از شرفنامه ٔ منیری ) : ز بیم سپهبد همه راستان بدان کار گشتند همداستان . فردوسی . راست شو تابراستان برسی خاک شو تا بر آستان برسی . اوحدی (از امثال وحکم ). ◄ قسط. عدل : ونصنع الموازین القسط؛ ما بنهیم ترازوها راستان . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٣ ص ٥٤٧).