راز داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راز داشتن . [ ت َ] (مص مرکب ) داشتن سرّ. دارا بودن راز : هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت شد بر زبان خنجر تو رازش آشکار. سوزنی . هر دانه ای که در صدف سینه راز داشت از کام و از زبانش بکلک و بنان رسید. سوزنی . ♦ راز داشتن چیزی از کسی ؛ پنهان کردن آن، مستور داشتن آن : مراشاه کرد از جهان بی نیاز سزد گر ندارم من از شاه راز دقیقی . ششم هر که آمد ز راه دراز همی داشت درویشی خویش راز. فردوسی . چو هنگامه ٔ زادن آمد فراز ز شهر و ز لشکر همی داشت راز. فردوسی .