راد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راد. (ص ) صاحب همت و سخاوت . (برهان ). سخی و جوانمرد. (آنندراج ). کریم و جوانمرد. (برهان ). بخشنده .جواد. مقابل سفله . (آنندراج ). گشاده دل : حاتم طائی تویی اندر سخا رستم دستان تویی اندر نبرد نی که حاتم نیست با جود تو راد نی که رستم نیست در جنگ تو مرد. رودکی . برادیش راد ماند بزفت بمردیش مرد ماند بزن . شاکر بخاری . تشتر راد خوانمت هرگز (پرگست ) او چو تو کی بود بگاه عطا. دقیقی . یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد. فردوسی . بپرسیدش از راد و خردک منش ز نیکی کنش مردم و بدکنش . فردوسی . همتی دارد عالی و دلی دارد راد عادتی خوب و خوئی نیکو و رایی محکم . فرخی . هر کجا دست راد او باشد نبود هیچکس ز خواسته تنگ . فرخی . خوی او خوب و روی او چون خویش دل او راد و دست چون دل راد. فرخی . ای بدل ذویزن، بوالحسن بن الحسن فاعل فعل حسن، صاحب دو کف ّ راد. منوچهری . باران چون پیاپی بارد بروز باد چون دست راداحمد عبدالصمد بود. منوچهری . نجهد از بر تیغت نه غضنفر نه پلنگ نرهد از کف رادت نه بضاعت نه جهاز. منوچهری . اگر نسبتم نیست یا هست حرّم اگر نعمتم نیست یا هست رادم . عسجدی . کجا نه زفت خواهد بود و نه راد همان بهتر که باشی راد و دلشاد. (ویس و رامین ). مردی بود که از وی رادتر و فراخ کندوری تر و حوصله دارتر و جوانمردتر از او کم دیدند. (تاریخ بیهقی ). چو خواهی که شادی کنی راد باش بهر کار با دانش و داد باش . اسدی . ز رادان همی شاه مانده است و بس خریدار از او بهترم نیست کس . اسدی . ایزد همه ساله هست با مردم راد بر مرد دری نبست تا دَه نگشاد. قطران . از آن داماد کایزد هدیه دادش دل دانا و صمصام و کف راد. ناصرخسرو. زمین پیراسته است از تیغ تیزت جهان آراسته است از دست رادت . مسعودسعد. این دیده گر بلؤلؤ رادست در جهان با او چرا به خوابی باشد فلک بخیل . مسعودسعد. نه بجز سوسن ایچ آزادست نه بجز ابر هست یکتن راد. مسعودسعد. گفت کانبار خانه بگشادیم ابر اگر زفت گشت ما رادیم . سنائی . مرد خمّار و مطرب ورادی مایه ٔ شادمانی و شادی . سنائی . سعد ملک ای وزیر دریادل کف رادتو ابر پر ژاله . سوزنی . راد با شاعر تواند بود در یک پیرهن زفت نگذارد به پیرامن که تا گوید سلام . سوزنی . همی گفت ای بگاه کودکی راد همی گفت ای بگاه خواجگی زفت . انوری . جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باش تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن . خاقانی . صدر براهیم نام راد سلیمان جلال خواجه ٔ موسی سخن مهتر احمدسخا. خاقانی . کف رادش به هر کس داد بهری گهی شهری و گاهی حمل شهری . نظامی . آنچه او داد ای ملک هم از تو داد که دل و دست ورا کردی تو راد. مولوی . پس بگفتندش که آن دستور راد رفت از دنیا خدامزدش دهاد. مولوی . ◄ دانا. (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). خردمند. حکیم . (شرفنامه ٔ منیری ). حکیم . دانشمند. (برهان ). رد. (برهان ) : گزین کرد پیری خردمند و راد کجا نام او بود مهران ستاد. فردوسی . ز اسکندر راد پیروزگر خداوند شمشیر و تاج و کمر. فردوسی . چو جان رهی پند او کرد یاد دلم گشت از پند او راد و شاد. فردوسی . ز مانوئیان هر که بیدار بود خردمند و راد و جهاندار بود. فردوسی . ز شاهان کسی چون سیاوش نبود چو او رادو آزاد و خامش نبود. فردوسی . در همه بابی سخن را داد داد حجة الاسلام غزالی راد. مولوی . از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابید یوسف صد مراد. مولوی . او ادب ناموخت از جبریل راد که بپرسید از خلیل حق مراد. مولوی . گر بگویند آنچه میخواهی تو راد کار کارتست بر حسب مراد. مولوی . چو راد رفت ز دنیا چه جهل و چه دانش چو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر. قاآنی . ◄ شجاع . (آنندراج ). شجاع و دلاور. (برهان ). قوی : تو بر تخت زر با سیاوخش راد بایران بباشید خندان وشاد. فردوسی . که رادا دلیرا شها نوذرا گوا تاجدارا مها داورا. فردوسی . مده جان ایرانیان را بباد نگه کن بدین نامداران راد. فردوسی . ◄ سخنگوی و سخن گزار. (برهان ). فصیح . خوش بیان . (فرهنگ رازی ص ٦٨).
راد. (ع ص ) آب و علف جوینده : رجل راد؛ مرد آب و علف جوینده . (منتهی الارب ). و رجوع به رود شود.
راد. [ رادد ] (ع ص ) ردکننده . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : فلا راد لفضله (قرآن ١٠٧/١٠)؛ پس نباشد منعکننده مر فضل او را. لا راد لقضائه . (مفاتیح حاج شیخ عباس قمی ص ٩٥ - دعای جوشن کبیر بند ٦٧). و الراد علینا الراد علی اﷲ و هو علی حد الشرک باللّه . (جواهر، کتاب قضا باب تعادل و تراجیح مقبوله عمربن حنظله ).