راخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راخ . (ع ص ) رجل راخ ؛ مرد فراخ زیست . رخی ّ. (منتهی الارب ).
راخ . (اِ) غم و اندوه . (آنندراج ) : دو گوشش بخنجرش سوراخ کرد دل گرد توران پر از راخ کرد. فردوسی (شاهنامه بروخیم ج ٥ ص ١٦٦). ◄ ظن و گمان . (شعوری ورق ٤ ج ٢). رای و گمان و اندیشه . (فرهنگ ناظم الاطباء).
راخ . (اِخ ) قلعه ای است در یمن . (معجم البلدان ).