ذوالمنن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. مِ نَ) [ ع. ] (ص مر.) نک ذوالمن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. مِ نَ) [ ع. ] (ص مر.) نک ذوالمن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذوالمنن . [ ذُل ْ م ِ ن َ ] (ع ص مرکب ) صاحب منتها. صاحب عطاها. صاحب احسانها. ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی، تقدست اسمائه : ای اختیار کرده ٔ سلطان روزگار لابلکه اختیارخداوند ذوالمنن . فرخی . درخورآن فضل که خواهی ترا دولت و اقبال دهد ذوالمنن . فرخی . آنچه کرده ست از کرم با بندگان امروز او با رسولان کرد خواهد ذوالمنن روزشمار. فرخی . او برگرفته رسم وراه پدر چون جستن او طاعت ذوالمنن . فرخی . مگر خدمت تست حبل المتین که نوعی است از طاعت ذوالمنن . فرخی . شعر او فردوس را ماند که اندر شعر اوست هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن . منوچهری . گر روز قیامت برد ایزد به بهشتم جوی می پر خواهم از ذوالمنن من . منوچهری . گرنه از بهر شنود و گفت مدح تو بدی آدمی را نافریدی ذوالمنن گوش و دهن . سوزنی . ای قدیم رازدان ذوالمنن در ره تو عاجزیم و ممتحن . مولوی . سادس ماه ربیع الاَّخر اندر نیم روز روز آدینه بحکم کردگار ذوالمنن . حافظ.