ذوالخمار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذوالخمار. [ ذُل ْخ ِ ] (اِخ ) لقب عوف بن ربیعبن ذی الرّمحین خدمی است از آن روی که در جنگ جمل معجر زن خود پوشیده و به کارزار درآمد و بسیار کسان را به نیزه بزد تا آنکه از هر کس پرسیدندی که ترا نیزه زده است گفتی ذوالخمار.
ذوالخمار. [ ذُل ْ خ ِ ] (اِخ ) لقب عمروبن عبدود عامری یکی از شجعان عرب که به روز خندق بدست امیرالمؤمنین علی علیه السلام کشته شد : گه یزدجرد مال و گهی ذوالخمار کش گه زخم درّه دار و گهی ذوالفقار گیر. سنائی . عالمی پر ذوالخمار است از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرّار کو. سنائی . از ذوالفقار جود تو شد کشته آز و بخل همچون ز ذوالفقار علی عمرو ذوالخمار. سوزنی . کلکی چو ذوالفقار علی تیز کرده ای تا خون بخل ریزی چون خون ذوالخمار. سوزنی . روح از سما بحرب علی گفت لافتی الأعلی چو شد ز علی کشته ذی الخمار. سوزنی . تارک ذوالخمار بدعت را ذوالفقار تو لاجرم بشکافت . خاقانی . مونس احمد بمجلس چاریار مونس بوجهل، عتبه و ذوالخمار. مولوی . ورجوع به المرصع ابن الأثیر شود.
ذوالخمار. [ ذُل ْ خ ِ ] (اِخ ) لقب اسب زبیربن عوام است که در جنگ جمل بر آن نشسته بود. و نام اسپ مالک بن نویره ٔ یربوعی است .