ذهاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذهاب . [ ذِ ] (اِخ ) نام موضعی یا کوهی است .
ذهاب . [ ذَ ] (ع مص ) ذهوب . مذهب . رفتن . برفتن . شدن . بشدن . (تاج المصادر بیهقی ). گذشتن . بگذشتن . گذشت . گذر. مقابل مجی ٔ. آمدن . و مقابل ایاب . بازگشتن : کرایه کردن مال برای ذهاب و ایاب ؛ دو سره کرایه کردن آن . ذهاب و ایاب . آمدو شد. رفت و آمد. آمد و رفت . ذهاب ثلثان ؛ رفتن و تبخیر شدن دو سه یک (از عصیر عنب و غیره ) : چو سوی قبله، ملوک جهان بپیوستند بسوی درگه عالی او مجی و ذهاب . مسعودسعد. واحیرتا! از حالت سفری که ره سپرش را نه از ذهاب اثر است و نه از ایاب خبر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چاپی ص ٤٤٢). این نه رکوبی است که او را رجوعی باشد و نه ذابی که آنرا ایابی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی، همان نسخه ص ٤٥٤). گفت واپس رفته ام من در ذهاب حسرتا یا لیتنی کنت تراب . مولوی . ◄ مجازاً، سفر. مقصد سفر : در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت . مولوی . مقتبس از حدیث، استرذهبک و ذهابک و مذهبک . ◄ زوال : ذهاب عقل، ذهاب تمیز؛ زوال آن . ◄ در آمدن در کان و خیره شدن چشم از بسیاری زر در آن . ◄ ذهب . هو غیبة القلب عن حس کل محسوس بمشاهدة محبوبه، کائناًالمحجوب ماکان . (اصطلاحات الصوفیه ٔ جرجانی ).
ذهاب . [ ذِ ] (ع اِ) ج ِ ذَهب . یعنی زرده های تخم مرغ ◄ پیمانه های اهل یمن . جج، اَذاهِب . اذاهیب .