ذمیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذمیم . [ ذَ ] (ع اِ) دمیدگی پوست که بر روی از گرما یا گر پیدا آید. ◄ نم یا شبنم که بر درخت افتد و از خاک که بر وی نشیند پاره ای گل گردد. ◄ سپیدی که بر بینی بزغاله باشد. ◄ چیزی چون بیضه ٔ مور که از مسام ّ نرمه ٔ بینی (از طرف وحشی ) بیرون آید. ◄ آب ناخوش و مکروه . ◄ گمیز. شاش . ◄ آب مانند آب بینی که از نره ٔ تکه برآید. ◄ شیری که از پستان گوسفند چکد. ◄ آب بینی چون تنک بود. ج، ذمم .
ذمیم . [ ذَ ] (ع ص ) رجل ٌ ذمیم ؛ مردی نکوهیده . ◄ هرچیز نکوهیده . ناستوده . مذموم . زشت . ناخوش : طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند ورچه باشد سخن طاعن و بدگوی ذمیم . فرخی . بی از آن کآمد ازو هیچ خطا از کم و بیش سیزده سال کشید او ستم دهر ذمیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی ذمیم . سوزنی . ابوعلی همچنان بر عادت ذمیم و اخلاق لئیم مستمر خویش قساوت پیش گرفته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی خطی مؤلف ص ٨٩). یکدیگر را بر افعال ذمیم و اقدام بر آن کار شنیع ملامت کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی همان نسخه ٔ ص ١٧١). بود قبطی جنس فرعون ذمیم بود سبطی جنس موسای کلیم . مولوی . امر عاجز را قبیح است و ذمیم خشم بدتر خاصه از رب ّ رحیم . مولوی . ◄ بئرٌ ذَمیم ؛ چاه بسیارآب . ◄ چاه کم آب . از اضداد است .
ذمیم . [ ذَ ] (ع مص ) صاحب تاج المصادر گوید: آب دویدن از بینی . زنین . (در جای دیگر ندیده ام ).