ذلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذلق . [ ذَ ل َ / ذَ ] (ع مص ) ذلاقت . تیز شدن سنان یا کارد و مانند آن . تیززبانی . تیز شدن زفان و سنان . (تاج المصادر بیهقی ). ذَلق لسان و ذَلَق لسان تیز و فصیح گردیدن زبان . تیززبان شدن . (زوزنی ). ◄ بی آرامی . بی آرام شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ روشن شدن، چنانکه چراغ . ◄ ذلق ضَب ّ؛ برآمدن سوسمار از ریگ درشت بسوی نرمتر. ◄ ذلق کسی از عطش ؛ نزدیک مرگ شدن او از تشنگی . بر مرگ بودن از تشنگی . ◄ پیخال افکندن مرغ . فضله انداختن طیر. ◄ سست کردن باد گرم کسی را. ◄ سست وناتوان گردانیدن روزه کسی را. ◄ ذلق الأمعاء؛ سستی و ضعف ماسکه .
ذلق . [ ذَ ل ِ ] (ع ص ) تیز. (زبان و سنان و مانند آن ). حاد. ◄ زبانی گشاده . طَلِق . ◄ نَسو. ◄ خطیب ذَلِق ؛ فصیح .زبان آور. تیززبان . گشاده زبان . هویداسخن . سبک زبان .
ذلق . [ ذُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اذلق و ذلقاء.