ذقن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذقن . [ ذَ ق َ ] (ع اِ) (ظاهراً معرب زنخ ) زنخ . (دهار) (مهذب الاسماء). چانه . زنخدان : گفتم گل است یا سمن است آن رخ و ذقن گفتا یکی شکفته گل است و یکی سمن . فرخی . دی بسلام آمد نزدیک من ماه من آن لعبت سیمین ذقن . فرخی . نرگس تازه چو چاه ذقنی شد بمثل گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا. منوچهری . بر سپهر لاجوردی صورت سعدالسعود چون یکی چاه عقیقین در یکی نیلی ذقن . منوچهری . من بگشته ز حال صورت خویش در غم آن نگار سیم ذقن . مسعودسعد. نشسته بودم کامد خیال او ناگاه چو ماه روی و چو گل عارض و چو سیم ذقن . مسعودسعد. فرقکی هست از چه بالوعه تا چاه ذقن . اخسیکتی . چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش را گفت ز ابرو و ذقن . مولوی . ببوسه (؟) سیب ذقن گفتمش ز گلشن کیست کمال گفت تو انگور خور ز باغ مپرس . کمال . ◄ در مثل است : مثقل ٌ استعان بذقنه ؛ در حق کسی گویند که از خوارتر از خود یاری جوید و اصل آن از شتر گرانبار است که چون برخاستن نتواند زنخ خویش را چون تکیه گاهی بر زمین نهد. ج، اَذقان . (مهذب الاسماء). ♦ چاه ذقن ؛ چاه زنخ . چاه زنخدان . گوی که در بعض چانه ها باشد و در خوبرویان بر خوبی آنان افزاید.
ذقن . [ ذَ ] (ع مص ) زدن بر گردن کسی . یا زدن بر زنخ کسی . بر زنخدان زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ ذقن علی یده و ذقن علی عصاه ؛ نهاد زنخ خویش را بر دست خود.نهاد زنخ خود را بر چوبدست . ◄ به عصا زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر حلق زدن .
ذقن . [ ذَ ق َ ] (ع مص )ذقنت الدلو؛ کژلب گردید دلو آنگاه که دوختی آنرا.