ذریح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذریح . [ ذِرْ ر ] (ع اِ) ذروح . رجوع به ذراح و ذروح و ذراریح شود.
ذریح . [ ذُ رَ ] (اِخ ) حمیری . محدث است . ◄ نام پسر محمدبن مناذر شاعر. (معجم الادباء، چ مارگلیوث ص ١٠٧ س ١٢ و بعد آن ).
ذریح . [ ذَ ] (اِخ ) پدر قبیله ای است از عرب .