ذرات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذرات . [ ذَرْرا ] (ع اِ) ج ِ ذرّة : انعامش از شمار گذشته است و چون توان ذرات آفتاب فلک را شمار کرد. خاقانی . جمله ٔ ذرات عالم گوش گشت تا تو فرمائی هر آن فرمان که هست . عطار. هست آن ذرات جسمی ای مفید پیش این خورشید جسمانی پدید هست ذرات خواطر وافتکار پیش خورشید حقایق آشکار. مولوی . ذرات صغار هوائی، آنچه که از اجسام ریز در آفتاب ِ از روزن افتاده دیده شود. . ◄ ذرات صغار صلبه ؛ ذره ها که بعقیده ٔ بعض طبیعیون جسم مرکب از آنهاست . ذرات ناریة؛ ذره های آتشی .