ذبح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ذُ بَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گزر دشتی، زردک صحرایی.<BR>۲- نوعی قارچ، قسمی سماورغ.<BR>۳- گیاهی است شیرین و آن را گلی سرخ است و شترمرغ خورد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ذِ بْ) [ ع. ] (مص م.) ۱- بریدنِ سرِ گاو و گوسفند و مانند آن، بِسمل کردن. ۲- خفه کردن، خبه کردن. ۳- پاره کردن. ۴- (ص.) ذبح شده، سر بریده.
(ذُ بَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گزر دشتی، زردک صحرایی. ۲- نوعی قارچ، قسمی سماورغ. ۳- گیاهی است شیرین و آن را گلی سرخ است و شترمرغ خورد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذبح . [ ذُ ب َ ] (ع اِ) گزر دشتی . زردک صحرائی . جزر برّی . حویج وحشی . ◄ نوعی سماروغ . ◄ گیاهی است خورش نعامه یعنی خوراک اشترمرغ . نباتی است سرخ . (مهذب الاسماء). نباتی است شیرین و خوراکی و آن را گلی سرخ است .
ذبح . [ ذَ ] (ع مص ) ذمط. ذَباح . سر بریدن گاو و گوسفند و مانند آنها. سر بریدن . گلو بریدن . گلو وابریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). بسمل کردن . کشتن . نحر. تذکیة.شکستن . هبهبه . ◄ خبه کردن . خَفه کردن . خَوَه کردن . خنق . ◄ پاره کردن . فتق . شق . شکافتن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ هلاک کردن . ◄ ذبح دَن ّ؛ سوراخ کردن خم، بزل آن . ثقب . ◄ گشودن . ◄ ذبح خمر؛ مباح و حلال و طاهر کردن شراب : ذبح الخمر الملح و الشمس و النینان . یعنی این سه چیز شراب را استحاله و حلال سازد. و در فارسی با شدن و کردن صرف شود: ذبح کردن گوسفند از قفا. قفن .
ذبح . [ ذِ ب َ ] (ع اِ) نوعی از سماروغ . قسمی از کماة.
واژگان فارسی سره واژهدان
گلوبری، کشتن، سربریدن