دیولاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.)<BR>۱- جای دیو.<BR>۲- جای دور و پَرت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) ۱- جای دیو. ۲- جای دور و پَرت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیولاخ . [ وْ ] (اِ مرکب ) (از: دیو + لاخ، لیک لهجه ٔ آذری ). (یادداشت مؤلف ). جا و مقام دیو را گویند چه لاخ معنی مکان است همچو سنگلاخ و رودلاخ . (برهان ). یعنی مکان دیو، چه لاخ بمعنی جای و مکان و این بیشتر به ترکیب گفته مانند سنگلاخ و رودلاخ واهرمن لاخ . (آنندراج ). مسکن دیوان . (غیاث ). جای دیوان را گویند چه لاخ بمعنی جا باشد مانند سنگلاخ و رودلاخ و گله لاخ . (جهانگیری ). جای دیو. (اوبهی ) : دیولاخی چنین که دیو همی زو بدوزخ فروخزد به رسن . ابوالفرج رونی . ◄ جایگاه خراب و خرابه . (برهان ). خرابه ٔ دور از آبادی . (شرفنامه ٔ منیری ). جای دور از آبادانی که مردم آنجا نرسند. (صحاح الفرس ). صحرا و خارستانی را گویند که از آبادانی دور باشد. (برهان ). خارستان . (شرفنامه ٔ منیری ). جائی دشوار بود دور از آبادی و خارستان . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). جائی دشوار بود دوراز آبادی و خارستان . (فرهنگ اسدی ). جایی دور از آبادانی و خارستان و سنگلاخ که در آن بیابان خاک و ریگ کم بود. (نسخه ٔ فرهنگ اسدی ) : چریده دیولاخ آکنده پهلو به تن فربه میان چون موی لاغر. عنصری . ز آباد رفته سوی دیولاخ بر او تنگ گشته جهان فراخ . شمس الدین کوتوال (از صحاح الفرس ). بکوهی دگر بود غاری فراخ فرازش که سخت و بن دیولاخ . اسدی . در دیولاخهاش بدانسان غریو دیو کاید بگوش گاه وغا نغمه ٔ زغن . لامعی . در دیولاخ آز مرا مسکن است و من خط فسون عقل بمسکن درآورم . خاقانی . آن بیابان که گرد این طرف است دیولاخی مهول و بی علف است . نظامی . چو زان دشت بگذشت چون دیوباد قدم در دگر دیولاخی نهاد. نظامی . در تف این بادیه ٔ دیولاخ خانه ٔ دل تنگ و غم دل فراخ . نظامی . ◄ چراگاه دور. (برهان ). چراگاه و مرغزار که از آبادانی دور بود. (اوبهی ). چراگاه .(حبیش تفلیسی ) : اسبان به مرغزار فرستاد واستران سلطانی به دیولاخهای رباط... گسیل کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٢). ◄ سردسیر. (برهان ) (اوبهی ) (صحاح الفرس ). سردسیر باشد و در معنی سردستان آید چنانکه گوئی سنگلاخ یعنی سنگستان . (نسخه ای ازلغت نامه ٔ اسدی ) .