دیوساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوساز. [ وْ ] (ص مرکب ) با ساز دیوان . با ساخت دیو. دیوسازیده . پرورده ٔدیو. ◄ کنایه از شیطان منش : چنین داد بهرام پاسخش باز که ای بیخرد ریمن دیوساز. فردوسی . یکی نامه بنویس زی خشنواز که ای بیخرد ریمن دیوساز. فردوسی . بخسرو چنین گفت کای سرفراز نگه کن که آن بنده ٔ دیوساز. فردوسی . بنزدیک قیصر فرستاد باز که شمشیر این بنده ٔ دیوساز. فردوسی . بدو پهلوان گفت کای دیوساز چرا رفتی از نزدمن بی جواز. فردوسی . چنین گفت پس با سکندر براز که طینوش بی دانش دیوساز. فردوسی .