دیوانگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوانگی . [ دی ن َ / ن ِ ] (حامص ) جنون .(بهار عجم ). جنون و عدم تعقل . (ناظم الاطباء). دماغ خشکی . فساد عقل . سوداء. اختلاط عقل . خبط دماغ . (یادداشت مؤلف ). جنن . جنو. خبل . ذباب . مس لمة: جنون مطبق ؛دیوانگی پوشنده ٔ عقل . (از منتهی الارب ) : همه راستی جوی و فرزانگی ز تو دور باد آز و دیوانگی . فردوسی . چو چشمه بر ژرف دریا بری به دیوانگی ماند این داوری . فردوسی . کنون مردمی کرد و فرزانگی چو خاقان نیامد بدیوانگی . فردوسی . ایوان خواجه با توبشهر اندرون بود دیوانگی بود که تو جای دگر شوی . فرخی . دیوانگی چهار نوع است یکی را بلغت یونانی مانیا گویند دوم را داء الکلب، سیم را صبارا، چهارم را، قطرب . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مردم را گمان افتاد که وی بهتر گشت از دیوانگی . (نوروزنامه ). گر عقلت این سخن نپذیرد که گفته ام آن عقل را نتیجه ٔ دیوانگی شمر. خاقانی . دیوانگی از چه پیش گیرد به کو ره عاقلان پذیرد. نظامی . جایی باشد که خارباید دیوانگیی بکار آید. نظامی . کاری که بعقل برنیاید دیوانگیش گره گشاید. نظامی . زانکه این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست . مولوی . وگر در سرش هول و مردانگیست گریزند ازو کاین چه دیوانگیست . سعدی . نخواهی که گردی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خودمسوز. سعدی . پس از هوشمندی و فرزانگی چو دف برزدندش به دیوانگی . سعدی . مسند اقبال عاشق گلخن دیوانگیست فرش سنجاب سمندر توده ٔ خاکستر است . امیر علیشیر. ♦ امثال : دادن بدیوانگی گرفتن بعاقلی . ♦ دیوانگی سگ ؛ هاری . (یادداشت مؤلف ). کلب . دیوانگی مردم از گزیدن سگ دیوانه . (منتهی الارب ). ◄ در اصطلاح اهل تصوف، مغلوبی عاشق . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). هیام . فتنه . شیدائی . شیفتگی .