دیو سفید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیو سفید. [ وِ س َ / س ِ ] (اِخ ) دیو سپید. دیوی که رستم او را در مازندران کشته بود. (از غیاث ) : به ایرانیان گفت بیدار بید که من کردم آهنگ دیو سفید. فردوسی . یا غبارلاشه ٔ دیو سفید بر سوار سیستان خواهم فشاند. خاقانی . بزر برکنی چشم دیو سفید. سعدی . رجوع به دیو سپید شود. ◄ (اِ مرکب ) درختچه ای خرد که در جنگلهای طالش و نور و رامسر از (١٠٠) گزی الی (٨٠٠) گزی روید . لاغیه . (یادداشت دهخدا).