دویدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دویدن . [ دَ دَ ] (مص ) رفتن با تعجیل بسیار. شتابان رفتن . تاختن . (از ناظم الاطباء). اخرار. ساو. زکیک . قرضبة. قحص . افاجة. فندسة. کودءة. هبذ. کعسبة. تعی . جظ. طعسبة. رطل . رطول . نوداءة. ردی . ردیان . وَفَض . وفض . ایفاض . استیفاض . فدید. وکز. تلبط. ملو. مغج . افرنقاع . فشق . رکض . شد. خجوذة. کرسعة. (منتهی الارب ). عیار. رض . (دهار). عدو.(تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ).ضفر. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). اشتداد. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). احصاف . (المصادر زوزنی ). شد. جمز. (دهار) (تاج المصادربیهقی ). اج . وثم . (تاج المصادر بیهقی ) : تا کی دوم از گرد در تو کاندر تو نمی بینم چربو. شهید بلخی . سبک پیرزن سوی خانه دوید برهنه به اندام او در مخید. ابوشکور بلخی . سیاوش چو او را پیاده بدید فرود آمد از اسب و پیشش دوید. فردوسی . همان گه فرامرز از ره رسید پیاده به نزدیک رستم دوید. فردوسی . بگفت این و شمشیر کین برکشید به آن بارگاه سپهبد دوید. فردوسی . تا کی دوم از حسرت تو رسته برسته . بوطاهر (از اسدی ). به گامی سپرد از ختا تا ختن به یک تک دوید از بخارا به وخش . بخاری (از اسدی ). برند آن تو هر کس، تو آن کس نبری دوند زی توهمه کس، توزی کسی ندوی . منوچهری . دویدم من از مهر نزدیک او چنان چون بر خواهری خواهری . منوچهری . همی دوم به جهان اندر از پی روزی دو پای پر شغه و مانده با دلی بریان . عسجدی . بگشتند و جستند و هر سو دوید کس از روی نیرنگ چیزی ندید. اسدی . ز بس تیزی زنگی تیزرو بدو پهلوان گفت چندین مدو. اسدی . پای پاکیزه برهنه به بسی چون به پای اندر دویده کشکله . ناصرخسرو. چو من از پس دین دویدم بباید دویدن پس من به ناچار و چارش . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٣٤). و یک درم سلیخه با شراب کهن بدهند و فرمایند دوید ماده ٔ یرقان را به ادرار بیرون آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). در گرد رکاب او همی دو در گرد عنان او همی چم . خاقانی . صورت ما اندرین بحر عذاب می دود چون کاسه ها بر روی آب . مولوی . ♦ امثال : از پر دویدن پوزار پاره می شود . (یادداشت مؤلف ). سعران . سلغرة. اجعاظ. تجضیض . عزم . فرقعة. جحدمة. جمحظة. تصتم . قرطبة؛ سخت دویدن . حتو؛ نیک دویدن . (منتهی الارب ). احضار؛ دویدن اسب . (تاج المصادر بیهقی ). دأداءة، مهق ؛ دویدن اسب . (منتهی الارب ). ♦ به سر دویدن ؛ کنایه است از شتافتن و اقدام کردن به کاری با شتاب و شوق تمام . ♦ امثال : از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن . ♦ در دویدن (یا اندر دویدن ) ؛ به شتاب و عجله ٔ تمام حرکت کردن . تند و تیز روانه شدن : چو آن گوهران زاد فرخ بدید سوی شهریار نو اندر دوید. فردوسی . بلکاتکین و دیگر حجاب در دویدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٨). ◄ جاری شدن و روان شدن . (ناظم الاطباء). روان گشتن . جریان یافتن . جاری گشتن ؛ دویدن خون بر رخسار. دویدن اشک بر روی . جریان . سیلان چنانکه آب و اشک و خون . (یادداشت مؤلف ) : پدر سرگذشت پسر می شنید به مژگانش خون از جگر می دوید. شمسی (یوسف و زلیخا). حوضی ز خون ایشان پر شد میان رز از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید. بشار مرغزی . همه ٔ اندام وی [ ایوب ] سوراخ گشت و خون و زرداب دویدن گرفت . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید. تا برست ازدل و از دیده ٔ معشوق گیاه . منوچهری . تا بدود قطره قطره از تنشان خون پس فکند خونشان به خم در قتال . منوچهری . گرفت از غم دل رامین تپیدن سرشک غم ز مژگانش دویدن . (ویس و رامین ). به ما فرمان دهی اندر عبادت به شیطان در رگ جانها دویدن . ناصرخسرو. آب از اندام رسول ص دویدن گرفت شدت عرق سکرات چون گلاب جنت بر پیشانی مبارک می دوید. (قصص الانبیاء ص ٢٤٥). و آب از چشم مبارکش بدوید و گفت ای حرم خدا... (مجمل التواریخ والقصص ). خون دوید از چشم همچون جوی او دشمن جان وی آمد روی او. مولوی . تا نداند خویش را مجرم عنید آب از چشمش کجا داند دوید. مولوی . مدامش به روی آب چشم از سبل دویدی و بوی پیاز از بغل . سعدی (بوستان ). ♦ امثال : از سخن چرب روغن ندود . (ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ). فزیز، غث، غثیث ؛ دویدن ریم از جراحت . (تاج المصادر بیهقی ). غدو؛ دویدن آب، دویدن خون . (تاج المصادر بیهقی ). هجوع . انهمال ؛ دویدن اشک . (دهار). هموع ؛ دویدن اشک . تفشل ؛ دویدن آب . (تاج المصادر بیهقی ). نطفان، همی، همیان ؛ دویدن آب . (دهار). تفش ؛ دویدن آب . غسق . غسقان ؛ دویدن زرداب از جراحت . (تاج المصادر بیهقی ). غسق ؛ دویدن آب از چشم . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). غسقان ؛ دویدن آب از چشم . تغذیة؛ دویدن آب و خون . (از تاج المصادر بیهقی ). ♦ آب دویدن ؛سیلان کردن . جاری شدن آب . (یادداشت مؤلف ). ♦ آب دویدن از چشم ؛ جاری شدن اشک و آب از چشم : و چون به میل زرین چشم سرمه کنند از شب کوری و آب دویدن چشم ایمن بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ دویدن آب ؛ روان و جاری و سایل شدن آب . (یادداشت مؤلف ). ♦ دویدن می و مستی ؛ در رفتن می و مستی در چیزی . (آنندراج ) : مرا کرده ست چون آئینه حیران مجلس آرایی که می را در رگ مست از دویدن بازمی دارد. صائب . (از آنندراج ). چو مستی در رگ عالم دوم اندر بقای خود ز هر جا گردی از جا خاست آن باشد نشانم را. ملا قاسم مشهدی . (از آنندراج ). ♦ فرودویدن ؛ جاری شدن : پس کوهها پدیدار آمد از آب به تابش آفتاب و زمین از آنچه بود در این بلند تر شد و آب از او فرودوید. چون به زبان من رود نام کرم ز چشم من چشمه ٔ خون فرودود بر بدنم دریغ من . خاقانی . همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرومی دویدش به رخسار زرد. سعدی (بوستان ). شنیدم که می گفت و باران دمع فرو می دویدش به عارض چو شمع. سعدی (بوستان ). ◄ صعود کردن . بر شدن . بالا رفتن . (یادداشت مؤلف ) : شراب ریحانی درد چشم و دردسر آورد و زود بر سر دود. (نوروزنامه ). روزی که عضدالدوله به نشاط شراب به بعضی از حدایق مجلس خلوت ساخته بود رفت و بر حصار باغ دوید و آهسته از آنجا به زیر افتاد. (تاریخ طبرستان ). ♦ بر دویدن ؛ بالا رفتن . بر رفتن . صعود کردن : چون گوزن بدان دیوارها بردویدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو بیدبن که تناور شود به پنجه سال به پنج روز به بالاش بر دود یقطین . سعدی . ◄ عجله و شتاب کردن در نوکری و خدمت . (ناظم الاطباء). ◄ سعی . (منتهی الارب ). سعی و کوشش . جد و جهد کردن : اگر با غیر خود وامی گذاری چرا بیهوده ام باید دویدن . (منسوب به ناصرخسرو). ◄ ساخته و آماده شدن . (از آنندراج ). ♦ دو دو زدن چشم ؛ حریصی بر چیزی و نگرانی به دنبال چیزی و آن حالتی است پس از بهبود یافتن . بر اثر ضعف بیماری . ♦ دویدن چشم ؛ کنایه از آماده ومهیا شدن وی و بسیار نگاه کردن در تجسس چیزی . (آنندراج ) : کاری نتوان بی مدد دیده روان کرد چشم از پی کاری که دود خوب توان کرد. تأثیر (از آنندراج ). بس که چشمم می دود بر جام و ساغر می نهد دیده ام را موج می زنجیر بر پا چون حباب . سعید اشرف (از آنندراج ). باشد گدا همیشه عرق ریز آبرو از بس دود چو چشم طمع از برای زر. واعظ قزوینی (از آنندراج ). ♦ دویدن چشم و دل کسی ؛ سخت طالب و خواهان چیزی بودن و بیشتر در خوردنیها. (یادداشت مؤلف ). ◄ طلوع کردن و بالا آمدن . (ناظم الاطباء). ◄ شرمنده شدن . ◄ شرمنده کردن . (آنندراج ).
دویدن . [ دَ دَ ] (مص ) از کلمه ٔ «داو» مضاعف کردن مبلغ باخت . مضاعف کردن گرو قمار در نرد. (یادداشت مؤلف ).