دوگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوگان . [ دُ ] (ص نسبی ) (از دو + گان، که پسوند نسبت است و گاهی به صورت گانه آید). دوتایی . (یادداشت مؤلف ). دوتا و مضاعف . (ناظم الاطباء). مضاعفة؛ زره دوگان حلقه بافته . (صراح اللغة) : بخ بخ این زاهد دوگانه گزار که دو گان سجده می کند یک بار. امیرخسرو (از انجمن آرا). ◄ دوبدو. (ناظم الاطباء). دودو. دوتا دوتا. (یادداشت مؤلف ) : و مردمان و لشکر و مهتران نیز یکان و دوگان به زینهار می آمدند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ص ٥١٣). پس گیو بد آوه ٔ سمکنان برفتند خیلش یکان و دوگان . فردوسی . آن مبارز که بر آماج دوگان چرخ کشید نتواند که دهد نرم کمانش را خم . فرخی . کوه کوبان را یکان اندر کشیده زیر داغ بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار. فرخی . این جا همی یگان و دوگان قرمطی کشد زینان به ری هزار بیابد به یک زمان . فرخی . مادت معیشت من آن بود که هر روز یکان و دوگان ماهی می گرفتمی . (کلیله و دمنه ). ◄ دو جنس . دو نوع : پس در آن کشتی از هر جانوری دوگان نری و ماده ای . (تفسیر کمبریج ورق ٥٥ - از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به ماده ٔگان در همین لغت نامه و نیز المعجم چ مدرس رضوی ص ١٧٧شود.