دوکدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوکدان . (اِ مرکب ) حفش و سبد کوچکی که در آن دوک و گروهه ٔ ریسمان و پنبه گذارند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). جعبه ای که در آن دوکهای نخ ریسی را جا دهند. (در چرخ جوراب بافی و غیره ). درج . (یادداشت مؤلف ). حِفاش . (دهار) : به پیش اندرون دوکدانی سیاه نهاده هرآنچش فرستاده شاه . فردوسی . از آن هر یکی پنبه بردی به سنگ یکی دوکدانی ز چوب خدنگ ... به انگشت از آن سیب برداشتش در آن دوکدان نرم بگذاشتش ... همی تنگ شد دوکدان بر تنش چو مشک سیه گشت پیراهنش . فردوسی . چو بنهاد بر نامه بر مهر شاه بفرمود تا دوکدانی سیاه بیارند با دوک و پنبه در اوی نهاده بسی ناسزا رنگ و بوی . فردوسی . شهنشاه ما خیره سر شد بدان که خلعت فرستادش از دوکدان . فردوسی . بیست دوکدان زرین جواهر در او نشانده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٣٥). بلی ولیک قلمدان ز دوکدان بگریخت به عاقبت بتر آمد عمامه از معجر. مسعودسعد. زان در صف الست کمربسته ای چو چرخ تا پنبه وار بازنشینی به دوکدان . اثیرالدین اخسیکتی . بهرام نیم که طیره گردم چون چرخه و دوکدان ببینم . خاقانی . افسرده چو سایه و نشسته در سایه ٔ دوکدان مادر. خاقانی . پنبه کن ای جان دشمن زان تنی کو ز ترکش دوکدان خواهد نمود خصم فرعونی نسب همچون زنان دوکدان در زیر ران خواهد نمود. خاقانی . ای عزیز مادر و جان پدر تا کی ترا این به زیر پنبه دارد و آن به زیر دوکدان . خاقانی . گر مردی خویشتن ببینم اندر پی دوکدان نشینم . عطار. یارب چه فتنه بود که در سهم هیبتش مریخ تیر خود را در دوکدان نهاد. کمال اسماعیل . ◄ چرخه که بدان ریسمان پنبه ریسند. (غیاث ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی