دوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) آلتی که با آن نخ ریسند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) آلتی که با آن نخ ریسند.
[ فر. ] (اِ.) یکی از القاب اشراف اروپا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوک . [ دَ ] (ع مص ) مالیدن و ساییدن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). سودن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ مالیدن و ساییدن بوی خوش را. ◄ آرمیدن با زن . ◄ در حیص و بیص افتادن و مریض گشتن قوم . ◄ غوطه دادن کسی را در آب و یا در خاک . ◄ بیتوته کردن قوم در اختلاط و دوران . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). داک القوم یدوکون دوکاً؛ وقعوا فی اختلاط من امرهم و دوران . (از متن اللغة) (از تاج العروس ).
دوک . (اِخ ) دهی است از دهستان طیبی گرمسیری بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان . دارای ٢٠٠ تن سکنه است . آب آن از چشمه می باشد. صنایع دستی زنان قالیچه و گلیم بافی . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
دوک . (ع اِ) ج ِ دوکة [ ک َ / دَ ک َ ]. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به دوکة شود.