دون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دون . [ دَ ] (ع مص ) خسیس و دون شدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). خسیس شدن . (از تاج المصادر بیهقی ). ◄ ضعیف و سست گردیدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ اطاعت کردن کسی را و خوار گردیدن . (ناظم الاطباء).
دون . (ع ص ) پست . فرود. مقابل عالی . مردم پست و فرومایه . ج، دونان . (ناظم الاطباء). هر شخص یا چیز اخس و ادنی از حیث ارزش و منزلت . شخص فرومایه و پست . ج، دونان . (از یادداشت مؤلف ) : چرخ فلک هرگز پیدانکرد چون تو یکی سفله و دون و ژکور. رودکی . سیه کاسه و دون و پرخوار بود شتروار دایم به نشخواربود. بوالمثل بخاری . گنده و قلتبان و دون و پلید ریش خردم و جمله تنش کلخچ . عماره . گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش پر از گوه و تنش پر کلخچ . عماره . سپنجی سرای است دنیای دون بسی چون تو زو رفت غمگین برون . فردوسی . سپه بود یکسر همه کوه ودشت خروشی ز گردون دون برگذشت . فردوسی . مأمون گویند همتی چو فلک داشت جمله جهان بود پیش همت او دون . فرخی . هرچند ترا عار است از کشتن آن دون او را بکش و مزد برابر کن با عار. فرخی . از نفس تونیاید فعل خسیس دون آواز سگ نیاید از موضع زئیر. منوچهری . دون تر از مرد دون کسی بمدار گرچه دارند هر کسش تعظیم . اسکافی (از تاریخ بیهقی ). خراسان جای دونان شد نگنجد به یک خانه درون آزاده با دون . ناصرخسرو. درویش دون بود همه دونانند اینها و برنهاده به تو دونی . ناصرخسرو. گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون کشد لیکن اندر چاه ماند دون گر او را دون کنی . ناصرخسرو. نداند حال و کار من جز آن کس که دونانش کنند از خانه بیرون . ناصرخسرو. و دبیری آن است که مردم را از پایه ٔ دون به پایه ٔ بلند رساند. (نوروزنامه ). تو چنان برگمان که من دونم سخن من نگر که چون والاست . مسعودسعد. حشرپاکان تن سرشته ز جان صید گردون ناکس دون شد. مسعودسعد. شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلند بالا کرد. سنایی . و قوی تر سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است . (کلیله و دمنه ). دون و سفله بیشتر یافته شود. (کلیله و دمنه ). همتی دارد چنان عالی که چرخ برترین با فرودین پایگاه همتش دون است و پست . سوزنی . چشم بتان است که گردون دون با سرچوب آورد از گل برون . ؟ (ازجنگ زهرالریاض ). ای چرخ شریف کش که دونی جان را دیت از دهات جویم . خاقانی . خصم تو گر نیست دون هست چنان ای عجب از سبب کین او تیر تو جوشن گداز. خاقانی . از دیده جام جام بیارم شراب لعل چون بینمت که یاد یکی دون همی خوری . خاقانی . رفیق دون چه اندیشد به عیسی زریر بد چه آموزد به دارا. خاقانی . نماند ضایع ار نیک است اگر دون بسوی من نظری کن که بی سبب با من جهان سفله به کین است و چرخ دون به ستیز. ظهیر فاریابی . کمر بسته بدین کار است گردون . نظامی . چیست ای عطار کفر راه عشق سست دین را همت دون آمدن . عطار. پس تبرزین مسخ کردی چون بود پیش آن مسخ این بغایت دون بود. مولوی . گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد. (گلستان ). دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند. سعدی . دونان نخورند و گوش دارند گویند امید به که خورده . سعدی . هرچه از دونان به منت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی . سعدی . چون به دنیای دون فرود آمد به عسل در بماند پای مگس . سعدی (گلستان ). هر دل که به عاشقی زبون نیست دست خوش روزگار دون نیست . سعدی . چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد. حافظ. ♦ امثال : گردون بجز موافقت دون نمی کند . عمعق بخارایی . مردمان سوی مردمی یازند میل دونان بسوی دون باشد. کمال اسماعیل . هرگز بهتری ناید ز دونان . (از تاج المآثر). بهر دونان منت دونان چرا؟ (امثال و حکم دهخدا). رغم مشتی کند وبی حمیت چو شمشیر خطیب منبر نه چرخ را با قدر او دون کرده اند. مجیر بیلقانی . ♦ دون صفت ؛ پست فطرت .بی شخصیت : لشکری از دون صفتان بی ایمان به خیال نهب و غارت ... به جانب اردبیل در حرکت آمد. (حبیب السیر ج ٣ ص ٣٢٣). ♦ دون کردن ؛پست و بی ارزش نمودن . ♦ دون همت ؛ فرومایه و سفله و ناسپاس . (ناظم الاطباء). خسیس و کم همت . (آنندراج ). ذوالبجل . قصیرالهمة. (یادداشت مؤلف ). ژکور. (لغت فرس اسدی نسخه ٔ نخجوانی ) : قیمت دانش نشود کم بدانک خلق کنون جاهل و دون همت است . ناصرخسرو. ای کرده ترا گردون دون همت و بی دین زایل شده دین از تو به دنیای زوالی . ناصرخسرو. سگ دون همت استخوان جوید بچه ٔ شیر مغز جان جوید. سنایی . وانکه دون همت است همچون سگ هست چون سگ نه بهر نان در تک . سنایی . و اگر دون همتی چنین سعی به سبب حطام دنیا باطل گرداند همچنان باشد که مردی یک خانه عود داشت ... (کلیله و دمنه ). کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانندبی مغز و پوست . سعدی (بوستان ). چو خرمن برگرفتی گاو مفروش که دون همت کند نعمت فراموش . سعدی . بدبخت دون همت که آیت «و رابعهم ...» گوئیا در شأن او آمده . (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩١). فخری که از وسیلت دون همتی رسد گر نام و ننگ داری از آن فخر عار دار. اوحدی . طَبَع؛ دون همت گردیدن مرد. (منتهی الارب ). ♦ دون همتی ؛ صفت دون همت . طغومت . خساست . خست . دنائت .بجل . (یادداشت مؤلف ). پست خیالی و پست فطرتی و سفلگی و فرومایگی و ناسپاسی . (ناظم الاطباء). طغامة. طغومة. (منتهی الارب ) : بر پی دو نان شوی از پی دون همتی باز مرادم کنی از سر تردامنی . خاقانی . ♦ گردون (یا چرخ یا روزگار یا دنیای ) دون ؛ جهان پست و بی ارزش و فرومایه . روزگار پست : ... مأمون از نوائب دهر بوقلمون و مصون از مصائب گردون دون . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ♦ مردم دون ؛ مردم پست فطرت وفرومایه . (ناظم الاطباء). ◄ زیر. پایین . ادنی از حیث رتبت ؛ کارمند دون اشل . این شغل دون رتبه ٔ اوست . (یادداشت مؤلف ). ♦ دون پایه ؛ که پایه ٔ اداری ندارد. که در درجه ٔ پایین قرار دارد. که رتبه ٔ پست دارد؛ کارمند دون پایه . مأمور دون پایه . (از یادداشت مؤلف ). ♦ بدون ِ ؛ بی . بلا. بانبودن . (یادداشت مؤلف ) : گرچه بدون تو چرخ تاج و نگین داد لیک رقص نزیبد ز بز تیشه زنی از شبان . خاقانی .
دون . (پسوند) مزید مؤخر امکنه است چون آبندون . بردون . پشته ازرک دون . جوزدون . چماردون کلا. خوردون کلا. دخ فندون . دزادون . روشن دون . شمله دون . کبوتردون . کلان دون . کهنه دون . گیله دون . لومن دون .مجدون . نضدون . ولیک دون . ونندون . (یادداشت مؤلف ).