دون پرور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دون پرور. [ پ َرْ وَ ] (نف مرکب ) رذل پرور. که به پرورش دونان بپردازد : بخاییدش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر. سعدی (بوستان ). زمانه نیست مگر رذل جوی و رذل پرست ستاره نیست مگر دون نواز و دون پرور. قاآنی . ♦ امثال : دنیا دون پرور است . (امثال و حکم دهخدا). ♦ روزگار یا گردون یا دهر دون پرور ؛ روزگار سفله پرور : من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم . حافظ. سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آز ایدون بشو از تلخ و از شورش . حافظ. ز دست فتنه ٔ این اختران بی معنی ز دام عشوه ٔ این روزگار دون پرور. ؟
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی