دومو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دومو. [ دُ ] (ص مرکب ) دوموی . کسی که در سر یا در ریش او خاصه در ابتدای پیری موی سیاه و سپید باشد. (غیاث ) (آنندراج ). آمیزه مو. فلفل نمکی . کهل . کهله . دوموی . دومویه . با موی جو گندمی . با موی سیاه و سپید. که بعضی تارهای مو سپید و بعضی دیگر سیاه دارد چون مردم چهل ساله . مردیا زنی که نیم موی او سپید و نیمی سیاه است . (یادداشت مؤلف ). کهل . مردی که موهای او سیاه و سپید باشد.(ناظم الاطباء). اسمط. سمطاء. (زمخشری ) : یک دومویت کز زنخدان سرزده کرد یکسانت به پیران دوموی . سوزنی . آن یکی مرد دومو آمد شتاب پیش آن آئینه دار مستطاب . مولوی . ◄ نیم عمر. میانه سال : و سوم [از بخش های عمر ] روزگار کهلی است و کهل را به پارسی دوموی خوانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پیر زال فلک کینه ور از بس بدخوست عمر پیران و جوانان ز شب و روز دوموست . وحید (از آنندراج ). اکتهال ؛ دومو شدن . (منتهی الارب ). لهز؛ لهزمة، دوموی شدن . (از منتهی الارب ). ◄ کسی که موی سر و صورتش اندک باشد.