دوغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوغ . [ دَ ] (ع مص ) بیمار شدن همه ٔ قوم . ◄ تباه کردن گرما چیزی را. ◄ ارزان گردیدن طعام . ◄ آرمیدن قوم همدیگر را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
دوغ . (اِ) شیری که زبد آن را بگیرند و ماده ٔ پنیری آن بر جای باشد. (بحر الجواهر). شیر ترش مسکه گرفته . (ناظم الاطباء). شیری که از وی مسکه بر آورده باشند که جغرات باشد اما فارسیان به «واو» مجهول خوانند و بعضی دوغ ماست به اضافه نیز آورده اند. (آنندراج ). مخیض . (دهار) (از منتهی الارب ).شیری که از او مسکه برآورده باشند. (غیاث ). اسم فارسی مخیض است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). هو اللبن الذی قد انتزع زبده . (جواهر اللغة). مخیض بقر است . (از اختیارات بدیعی ). ماست مخلوط با آب مسکه گرفته . (ناظم الاطباء). در دیلمان و رشت دو (با حذف غین ) گویند. ماست یا شیر آمیخته با آب که با تکاندن در مشک یا به وسایل دیگر مسکه ٔ آن را گرفته باشند. (از یادداشت مؤلف ).دوق ؛ شیر بسیار است و شاید معرب دوغ فارسی باشد. (از المعرب جوالیقی ص ١٥٥) : ولیتقدم قبله باکل البصل فی الدوغ . (قانون ابن سینا کتاب ١ ص ١١٨). بخارا خوشتر از لوکر خداوندا همی دانی ولیکن کرد نشکیبید از دوغ بیابانی . لوکری . کسی را کش تو بینی درد سرفه بفرمایش تو آب دوغ و خرفه . طیان . وز خس و از خار به بیگاه وگاه روغن وپینو کنی و دوغ و ماست . ناصرخسرو. ولیکن کسی کاو نداده ست دوغ چرا دارد امید شیر و عسل . ناصرخسرو. که نادان شبان دوغ بد پیشت آرد و گر پاره پاره ببری به گازش . ناصرخسرو. کنداز دوغ میره ٔ باسهل سنن خویش ادا به فتح الباب . سوزنی . از بخل کسی که می کند وعده ٔ دروغ بگریز از اوکه آب دارد در دوغ . خاقانی . روغن اندر دوغ باشد چون عدم دوغ در هستی بر آورده علم . مولوی . جوهر صدقت خفی شد در دروغ همچو طعم روغن اندر طعم دوغ . مولوی . سالها این دوغ تن پیدا و فاش روغن جان اندر او فانی و فاش . مولوی . غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ . سعدی . شاعری نیست پیشه ای که از آن رسدت نان به تره، تره به دوغ . ابن یمین . کدک و کشک نهاده ست و تغار لور و دوغ قدحی کرده پر از کنگر و کنب خوشخوار. بسحاق اطعمه . ♦ امثال : اگر صد سال در مشکی زنی دوغ همان دوغ است و آن دوغ است و آن دوغ . به قدر دوغت می زنند پنبه . (امثال و حکم دهخدا). به قدر دوغش مسکه می زنند . (امثال و حکم دهخدا). دوغ در خانه ترش است . (امثال و حکم دهخدا). دوغ و دوشاب یکی بودن ؛ تمیز میان نیک و بد و شریف و وضیع برخاسته بودن . (یادداشت مؤلف ). کسی که از شیر سوخت دوغ را پف کرده خورد . (امثال و حکم دهخدا). کسی نگوید که دوغ من ترش است . نظامی . مثل کرد دوغ ندیده . (یادداشت مؤلف ). هیچکس به دوغ خود ترش نمی گوید . (یادداشت مؤلف ). ♦ دوغ ترکمانی ؛ دوغی که ترکمانان بدست کنند : تَرک ِ چو تو ترک نبود آسان ترکی تو نه دوغ ترکمانی . سنایی . ♦ امثال : فلان است نه دوغ ترکمانی . (امثال و حکم دهخدا). ♦ دوغ وحدت ؛ قسمی مشروب از بنگ که سخت قوی است . قسمی از مخدر است و آن بنگ مخلوط به دوغ ماست باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ آب ماست . (ناظم الاطباء). ماست به آب گشادکرده .ماستابه . در تداول امروزی ماست در آب آمیخته و چربودار که چون مشروبی خورند. (یادداشت مؤلف ). در آذربایجان دوغ را فقط بدین معنی بکار برند و به معنی اول لفظ [ آیران ] یا [ اَیران ] استعمال کنند. ◄ دوغ کشک ؛ کشک درآب ساییده . (یادداشت مؤلف ). پینو؛ دوغ ترش بود که خشک کرده باشند. (لغت فرس اسدی ). و چون بار دیگر آن را با آب بسایند باز آن را دوغ یادوغ کشک گویند. (یادداشت مؤلف ). ◄ کشک .(یادداشت مؤلف ). ◄ در اشعار هزلی . نطفه . منی : دوغم اکنون که در آئین تو شد بزنم تا بکشم روغن از او. طیان . دوغم ای دوست در آئین تو می خواهم ریخت تا کنم روغن از آن دوغ همی جنبانم . طیان . من شاعر حلیمم با کودکان رحیمم زیرا که جعل ایشان دوغ است بالکانه . طیان . شکمت همچو مشک کردان پر گشته از دوغ پشتمازه ٔ من . سوزنی . زن خواجه دهد به مهمان دوغ چه کند نیستش جز این درمشک کهنه مشکش مباد هیچ تهی یا رب از دوغ تازه یعنی کشک . خاوری کاشانی . ◄ نی و قصب . (ناظم الاطباء). ◄ نام دارویی . (ناظم الاطباء).