دوشادوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوشادوش . (اِ مرکب، ق مرکب ) (مرکب از «دوش » ریشه ٔ مضارع دوشیدن ) دوش ها بدوش . دوشیدن از پس دوشیدن . دوشیدن پشت سرهم . لاینقطع دوشیدن . ◄ در بیت زیر ازسوزنی ظاهراً معنی پیاپی و متصل می دهد : تا سخن طفل بود شاعر دانا دایه خاطرش پستان زو شیر خورد دوشادوش . سوزنی .
دوشادوش . (ق مرکب ) صفی با افرادی بهم پیوسته . دوش بدوش . دوش بادوش . شانه بشانه . (ناظم الاطباء). همدوش . همراه . همبر. در یک رده و صف برابر: مردم کره دوشادوش سربازان به جنگ پرداختند. (یادداشت مؤلف ) : تا رسیدند هر دو دوشادوش به بیابانی از بخار به جوش . نظامی . هرکجا روی آورم بخت سیه همره بود گاه دوشادوش من گاهی به پیشاپیش من . (یادداشت مؤلف ).