دوزبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوزبان . [ دُ زَ ] (ص مرکب، اِ مرکب )که زبان دو دارد. که دارای دو زبان است . ◄ مار و افعی . (ناظم الاطباء). ◄ که به دوزبان سخن گوید. ذواللسانین . ترجمان . مترجم . ◄ دوزبانه . که دارای دوتا زبانه باشد: نصل فتیق الشفرتین ؛ پیکان دوزبان . صاحب دوزبان . صاحب دوزبانه .(یادداشت مؤلف ) رجوع به دو زبانه شود : پیدا دورنگ او دوزبان کلک تو کند چون بر بیاض روم نگارد سواد زنگ . سوزنی . ◄ قلم و خامه . (ناظم الاطباء). قلم به سبب شکاف و شقی که در سر آن است : اگر دوزبان است نمام نیست درآن دوزبانیش عیبی مدان که او ترجمان زبان و دل است جز از دوزبان چون بود ترجمان . مسعودسعد. ◄ دوقول . که حرفش یک نیست . (یادداشت مؤلف ). ◄ منافق . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (آنندراج ) . دورو. (یادداشت مؤلف ). دورنگ . دوروی . دوسر. کنایه از منافق که ظاهرش خوب باشد و باطنش چنان نباشد. (آنندراج ) : قلم دوزبان است و کاغذ دورو نباشند محرم در این سو زیان . کمال الدین اسماعیل . ♦ دوزبان شدن ؛ ریاکردن و نفاق کردن . (ناظم الاطباء).