دورویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورویی . [ دُ ] (حامص مرکب ) دورو بودن . دورو داشتن : مجنون که در آن دروغگویی دید آینه ای بدان دورویی . نظامی . ◄ دورنگی . دورنگ داشتن : چون گل بگذر ز نرم خویی بگذر چو بنفشه از دورویی . نظامی . ◄ نفاق و دورنگی . (ناظم الاطباء). نفاق . (غیاث ) (از آنندراج ) (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (شرفنامه ٔ منیری ). منافقت . (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ). رماق . رفاق . (منتهی الارب ) : به یتیمی و دوروییت همی طعنه زنند نه گل است آنکه دوروی و نه در است آنکه یتیم . بوحنیفه ٔ اسکافی . ♦ دورویی کردن ؛ نفاق ورزیدن . منافق شدن . تزویر و ریا و دورنگی نمودن . (یادداشت مؤلف ). منافقة. (دهار) (ترجمان القرآن ). ◄ بی ثباتی . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح بدیعی ) صنعتی است و آن عبارت است از کلامی که او را نظر برحرف ملفوظ بی تغییر نقاط به دوزبان توان خواند چنانچه : بهائی خان داری یا خریده دموری اب داری ان تریدی . که آن را به فارسی هم توان خواند: بهائی خانه داری یاخریده دوموری آب داری آن توریدی . ؟ (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
دورنگی، تزویر، مکاری، ریاکاری، سالوس، نیرنگ، حیله، مکر، کلک، ریا، نامردی، خیانت، فریب فخرفروشی کلاهبرداری، نفاق زهدفروشی، تظاهر، تشریفات
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی