فرهنگ لغت

دور ساختن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دور ساختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) راندن . دورکردن . بیرون کردن . (یادداشت مؤلف ). متخ . (منتهی الارب ): اجتفاء؛ دورساختن کسی را از جای وی . (منتهی الارب ) : به آن خواری که سگ را دور می سازند از مسجد مکرر رانده ام از آستان خویش دولت را. صائب تبریزی . رجوع به دورکردن شود.

معنی دور ساختن | فرهنگ لغت