دوام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوام . [ دَ ] (ع اِمص ) پایداری . ثبات . پایندگی . پیوستگی . (یادداشت مؤلف ). همیشگی . (آنندراج ) (السامی فی الاسامی ) (دهار) : این کمال ملک او جوید به سعد از اختران وآن دوام عمر او خواهد به خیر از کردگار. منوچهری . وام جهان است ترا عمر تو وام جهان بر تو نماند دوام . ناصرخسرو. دل بر تمام توختن وام سخت کن با این دو وام دار ترا کی رسد دوام . ناصرخسرو. بقاء ذات تو به دوام تناسل ما متعلق است . (کلیله و دمنه ). و رهینه ٔ دوام ملک در ضمن آن بدست آید. (کلیله و دمنه ). و دوام فواید آن هر چه پاینده تر دست دهد. (کلیله و دمنه ). بقاء کافه ٔ وحوش به دوام عمر ملک بسته است . (کلیله و دمنه ). چو آب و روغن از هم جداست خصم و حیات چو شیر و می بهم آمیخته ست ملک و دوام . خاقانی . فراخ بال کند عدل تنگ قافیه را چنانکه چرخ ردیف دوام او زیبد. خاقانی . یا رب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف بد خواه را جزا دهد و نیکخواه را. سعدی . دوام عیش و تنعم نه شیوه ٔ عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی . حافظ. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ٔ عالم دوام ما. حافظ. ♦ بادوام (درتداول عامه ) ؛ که دیر کهنه و فرسوده و پاره شود. (یادداشت مؤلف ). مقابل بی دوام . صفتی برای اشیاء، خاصه پارچه را که دیر فرسوده شود. ♦ بدوام ؛ همیشه و دایم . بالاتصال . متصلاً. لاینقطع : بیار ساقی دریای مشرق و مغرب که دیر مست شود هرکه می خورد بدوام . سعدی . ♦ بردوام ؛همیشه و پایدار و پاینده . پیوسته . دایم . بی انقطاع : کس را ز تو هیچ حاصلی نیست جز نیستیی که بردوام است . خاقانی . خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود بر سوک شاه شرع سیه پوش بردوام . خاقانی . گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد مگر از وفای عهدی که تو بردوام داری . سعدی . مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام . سعدی . ز من مپرس که فتوی دهم به مذهب عشق نظر به روی توشاید که بردوام کنند. سعدی . گر تو ما را دوست داری بردوام . (انیس الطالبین ص ١٢). ♦ بی دوام ؛ بی ثبات . ناپایدار. که ثبات و پایداری نداشته باشد : درحسن بی نظیری در لطف بی نهایت در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی . سعدی . ۩ بی استقامت . کفش و جامه و جز آن که زود فرسوده و کهنه شود. ♦ دوام آوردن ؛پاییدن . پایدار شدن . استقامت ورزیدن . (یادداشت مؤلف ). مقاومت و پایداری کردن . ♦ دوام و بقا ؛ دوام و ثبات . پایداری و پایندگی . (یادداشت مؤلف ). ♦ دوام و ثبات ؛ دوام و بقا. پایداری . پایندگی و پیوستگی . (یادداشت مؤلف ).
دوام . [ دُوْ وا ] (ع اِ) ج ِ دُوّامَة (منتهی الارب ). رجوع به دوامة شود.
دوام . [ دَ ] (ع مص ) پایدار شدن . پاییدن . ماندن . ایستادگی کردن . (یادداشت مؤلف ). همیشه بودن . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٤٠) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). همیشگی نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اصطلاح فلسفی ) شمول نسبت چیزی است در تمام زمانها و اوقات چه آنکه ممتنعالانفکاک از موضوع باشد، مانند حکم به اینکه «هر انسانی حیوان است » و یا ممتنعالانفکاک نباشد مانند حکم به آنکه «هرفلکی متحرک است علی الدوام » که در قسم اول انفکاک حیوانیت از انسان ممکن نیست، و در قسم دوم انفکاک حرکت از فلک ممکن است و بنابراین دوام اعم از ضرورت است .