دوادو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوادو. [ دَ دَ / دُو ] (اِ مرکب ) دویدن بود به هر طرف از پی هم . (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (برهان ). دوندگی . (ناظم الاطباء) : پس ستون این جهان خود غفلت است چیست دولت کاین دوادو با لت است . مولوی . ♦ دوادو کردن ؛ دوندگی کردن . سخت در تلاش و تکاپو بودن : خوی من نیست که بگزافه دوادو کنم و رنج برم ... آن چه روزی من است بر من بیاید. (فیه مافیه ). ◄ دوندگی دائم و در مسافرت بسیار. (از ناظم الاطباء). ◄ (نف مرکب ) کسی را گویند که خدمات جزوی به او رجوع فرمایند و هرساعت او را به کاری فرستند. (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (برهان ) (از ناظم الاطباء). پادو. ◄ قاصد و پیک . (ناظم الاطباء).