دو تا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دُ) (ص مر.) دولا، خمیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دُ) (ص مر.) دولا، خمیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوتا. [ دُ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) دوعدد. (یادداشت مؤلف ). دودانه . (یادداشت مؤلف ). ♦ دوتا کعبتین ؛ شب و روز. (ناظم الاطباء). ♦ زلف دوتا ؛ زلفین . دو رشته ٔ زلف . زلف دوتو : رایگان مشک فروشی نکند هیچ کسی ور کند هیچ کسی زلف دوتای تو کند. منوچهری . کس نیست که آشفته ٔ آن زلف دوتا نیست در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست . حافظ. نامه ٔ تعزیت دختر رز بنویسید تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند. حافظ. دست در حلقه ٔ آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد. حافظ. به زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه سوکوارانند. حافظ. ◄ مضاعف . (ناظم الاطباء).ضعف . (زمخشری ). دوچندان . دوچند. دوبرابر. (یادداشت مؤلف ). ◄ دورنگ . منافق . جدا. ناهمرنگ . خلاف یکرنگ و یکرو و یکدل . ناموافق . (از یادداشت مؤلف ). ناهم آهنگ : با دوستان شاه جهان خواجه یکدل است با دشمنان او همه ساله دلش دوتاست . فرخی . وآنکه دوتا باشد با تو به دل تا دل فرزندان با او دوتاست . فرخی . ترا بدان خوانده ام از همه ٔ مقدمان لشکر که مردی دوتا نیستی و صلاح کار راست و درست بازنمایی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٢٨). بر من ز تو جور و تو بدان راضی با من تو دوتا و من به دل یکتا. مسعودسعد.
دوتا. [ دُ ] (ص مرکب ) بخم . خم . دولا. کوژ. چفته . کوز. خفته . خم شده . خم آورده . (یادداشت مؤلف ). خمیده . کج . مرادف دوبالا و خمیده و منحنی و دوتا و دوته و دوتاه . (آنندراج ). کج و کج شده . (ناظم الاطباء) : عتک ؛ دوتا داشتن دست را بر سینه . (منتهی الارب ). نیستم عاشق از چه رخ زردم نیستم آهو از چه پشت دوتاست . مسعودسعد. با قامت چون کمان دوتایند با چهره ٔ چون زریر زردند. مسعودسعد. سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست . انوری . رفت آنچه رفت روی زمین همچنان نژند بود آنچه بود پشت فلک همچنان دوتا. خاقانی . همه خیل قفچاق کآنجا رسند دوتا پیش آن نقش یکتا رسند. نظامی . اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش یکتا و پشت عالمیان بر درش دوتا. سعدی . به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا. سعدی (بوستان ). ♦ پشت دوتا (با فک اضافه ) ؛ با قد خم . قد خمیده . آنکه قامت خمیده دارد. که قامتش دوتاست : یکتا نشود حکمت مر طبع شما را تا بر طمع مال، شما پشت دوتایید. ناصرخسرو. ♦ پشت دوتا (به اضافه ) ؛ پشت خمیده . قد خمیده . قامت خم گشته : ای پسر چون به جهان بر دل یکتا شودت بنگر در پدر خویش و ببین پشت دوتاش . ناصرخسرو. پشت دوتای فلک راست شد از خرمی تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را. سعدی . ♦ پشت دوتا داشتن ؛ قد خمیده داشتن . خمیده پشت گشتن از حادثه و مصیبتی : در غمش پشت دوتا دارد هنوز وز قفایش چشمها دارد هنوز. بقال قهوه رخی . ♦ چرخ یا گنبد دوتا ؛ آسمان خمیده پشت . فلک کجمدار. چرخ دورنگ ودورو. (منتهی الارب ) : همی کند سرطان وار باژگونه به طبع مسیر نجم مرا باژگونه چرخ دوتا. مسعودسعد. ای تن ز غم جدا شو و می دان که هیچگه یکتا نبود کس را این گنبد دوتا. مسعودسعد. ♦ دوتا اندر آوردن ؛ دوتا کردن . خم کردن : بزد چنگ واژونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه . فردوسی . ♦ دوتاماندن ؛ خم ماندن . خمیده پشت ماندن . خم کردن پشت انجام کاری را : فلک به دایگی دین او در این مرکز زنی است بر سر گهواره ای بمانده دوتا. خاقانی . ◄ (اِ مرکب ) انحنا و کجی . (ناظم الاطباء). ◄ خمیدگی بدن . (منتهی الارب ). ◄ نوعی پارچه ٔ نازک . (ناظم الاطباء). مثنی، و آن جامه ؛ یعنی پارچه ای است . (یادداشت مؤلف ).
دوتا. [ دُ ] (اِ مرکب ) (اصطلاح موسیقی ) چنگی که دارای دو تار باشد. (ناظم الاطباء). دوتار. دوتای . نوعی تار که دارای دو تار سیم است . مثنی . (السامی فی الاسامی ) : چنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه را ماه دوتا به بر کشد زهره ستای نو زند. خاقانی . رجوع به دوتار شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی