دهقانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهقانی . [ دِ ] (حامص ) دهقان بودن . ایرانی نژاد وخداوند آب و ملک بودن . ◄ زراعت و فلاحت و کشاورزی . (ناظم الاطباء). زراعت کردن . (آنندراج ). صفت و شغل دهقان . داشتن ده و مزرعه و باغ و آبادی . (از یادداشت مؤلف ) : اندرین تنگی بی راحت بنشسته خالی از نعمت و از صنعت و دهقانی . ناصرخسرو. در این ده کسی خانه آباد کرد که گردن ز دهقانی آزادکرد. نظامی . بر جانور و نبات و ارکان سالار که کردت ای سخندان ... دهقانی تست خاک از ایراک خویشانت نیند چون تو دهقان . ناصرخسرو. فلک چون آتش دهقان سنان کین کشد بر من که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی . خاقانی . ◄ ریاست ده . فرمانروایی ناحیه و سرزمین . (از یادداشت مؤلف ) : مرا داد دهقانی این جزیره به رحمت خداوند هر هفت کشور. ناصرخسرو. از خسک تا هزار میخ گزی آن من نیست ملک و دهقانی . سوزنی . ◄ (ص نسبی ) منسوب به دهقان . هرچیز که نسبت به دهقان داشته باشد: زندگی دهقانی . غذای دهقانی . (یادداشت مؤلف ) : ... و مثلا کارهای دهقانی هم بی آن ممکن نگردد. (کلیله و دمنه ).