دهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهره . [ دَ رَ ] (اِ) حربه ٔ دسته دار مر مردم گیلان و مازندران را که دسته اش از آهن و سرش مانند داس و در غایت تیزی است که بدان درخت تیز اندازند. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) : تبر بر نارون گستاخ می زد به دهره سروبن را شاخ می زد. نظامی . از شاخها و ساق بالای شاخ نو اختیار کرده به تبر و دهره می زنند که از پوست غلیظ درخت قدری با او هم به هم زده می شود. (فلاحت نامه ). ◄ داس دروگری . (منتهی الارب ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). داس . (لغت فرس اسدی - در کلمه ٔ داسگاله ) داس کوچک . (صحاح الفرس ). ◄ شمشیری کوچک و دو دمه و سر آن مانند سر سنان باریک و تیز. (ناظم الاطباء) (از غیاث ) : گل چاک زد جامه کنون قد بنفشه سرنگون آلوده دارد رخ به خون چون دهره ٔ فخر عجم . عبدالواسع جبلی (از جهانگیری ). چون روز کشید دهره ٔ عدل شب زهره ٔ خون فشان برافکند. خاقانی . زهره و دهره بسوخت کوکبه ٔ رزم او زهره ٔ زهره به تیغ دهره ٔ دهر از سنان . خاقانی . رمح سماک و دهره ٔ بهرام بشکنید چتر سحاب و بیرق خورشید بر درید. خاقانی . دهره برانداخت صبح زهره برافکند شب پیکرآفاق گشت غرقه ٔ صفرای ناب . خاقانی . پیکر هر طلسم از آهن و سنگ هر یکی دهره ای گرفته به چنگ . نظامی . اگر چه دزد با صد دهره باشد چو بانگش برزنی بی زهره باشد. نظامی . ♦ دهره ٔ صبح ؛ سفیده ٔ صبح . (ناظم الاطباء). کنایه از روشنی صبح است . (برهان ) (آنندراج ). ◄ دشنه . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ سم تراش یعنی آلتی که نعلبند بدان سم ستور را می تراشد. (ناظم الاطباء).