دهدهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهدهی . [ دَ دَ ] (ص نسبی ) به معنی ده ده باشد که طلا و زر خالص و بی عیب تمام عیار است . (برهان ) (از ناظم الاطباء). زر خالص و سره که از ده حصه ٔ آن ده حصه طلاست . زر بیست و چهار عیار. (از یادداشت مؤلف ). زر خالص . (شرفنامه ٔ منیری ) (از انجمن آرا). سره وخالص و کامل عیار. زر رایج و کامل عیاری که در آتش نهند مطلق از آن سوخته نشود و کم نگردد و در هندی پاره بانی گویند. (از غیاث ) (از آنندراج ) : بر سر هر نرگسی ماهی تمام شش ستاره بر کران هر مهی یا چو سیم اندوده شش ماه بدیع حلقه حلقه گرد زرّ دهدهی . منوچهری . دهدهی باشد زرّ سخنم گرچه مرا چون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست . خاقانی . این می و جام بین به هم گویی دست شعبده کرده ز سیم دهدهی صره ٔ زرّ شش سری . خاقانی . با من است اینکه در سخن سنجی دهدهی زر دهم نه ده پنجی . نظامی . همه راه او خود پر از گنج بود زر دهدهی سیم ده پنج بود. نظامی . تا دهدهی و غرایبت هست ده پنج زنی رها کن از دست . نظامی . خود زر دهدهی به چنگ آمد در ز دریا گهر ز سنگ آمد. نظامی . پس ز ده یار مبشر آمدی همچون زرّ دهدهی خالص شدی . مولوی . عرصه ای کش خاک زرّ دهدهی است زر به هدیه بردن آنجا ابلهی است . مولوی . ◄ (اصطلاح ریاضی ) اعشاری . کسر اعشاری . که ده برابر بزرگتر و کوچکتر شود. رقمی که ده ده بزرگ یا کوچک گردد.(یادداشت مؤلف ).