دنیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنیدن . [ دَ دَ ] (مص ) زمزمه کردن مغان در وقت نان خوردن ایشان . (انجمن آرا). رجوع به دندیدن شود. ◄ به نشاط رفتن . (از لغت فرس اسدی ). به معنی دویدن به نشاط و خوشحالی است . (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از برهان ) (از ناظم الاطباء). خرامیدن . چمیدن . نازان و نشاطکنان رفتن . گوردنی . گوری . بطر. (یادداشت مؤلف ) : بارولایت بنه از گاه خویش نیز بدین شغل میاز و مدن . کسایی . بر گل همی نشینی و بر گل همی خوری بر خم همی خرامی و بر دن همی دنی . منوچهری . همه ساله دل دلبر همی بر همه ماهه به گرد دن همی دن . منوچهری . دام به راهت بر است شو تو چو آهو زین سوی و زآن سو گیا همی خور و می دن . ناصرخسرو. ای شده مشغول به ناکردنی گرد جهان بیهده تا کی دنی . ناصرخسرو. ای دنیده همچو خون کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد خورد گرد دن مدن . ؟ (از انجمن آرا). ◄ از خشم و قهر جوشیدن . (برهان ). از جای درآمدن و از خشم و قهر جوشیدن . (ناظم الاطباء).