دنگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنگل . [ دَ گ ِ ] (ص ) ابله . (ناظم الاطباء) (لغت فرس اسدی ). در قزوین و آذربایجان امروز کلمه ٔ دَنگُل متداول است و آن را به معنی لاابالی و لاقید و بی اعتنا به امور استعمال کنند. (یادداشت مؤلف ). ابله و نادان و احمق . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). ابله و بی اندام . (لغت فرس اسدی ). مردم ابله و نادان و احمق، و از اینجاست انگل که به معنی مزاحم و سرخر باشد. (لغت محلی شوشتر) : گر دنگل آمد این پسرت تا کی بربندیش به آخرهر مهتر. ابوالعباس (از لغت فرس اسدی ). محتمل است در این شعر «گر دنگل » مرکب از گر + دنگل نباشد بلکه یک کلمه باشد چنانکه امروزه کرتنکل و کرتنکلا، بمعنی بی اندام و گول متداول است . (یادداشت دهخدا). ◄ بی اندام . (ناظم الاطباء) (لغت فرس اسدی ) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). ◄ دیوث . (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ ناشناس . (ناظم الاطباء).
دنگل . [ دُ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گرمخان بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد با ١٢٠ تن سکنه . آب آن از چشمه و رودخانه و راه آن اتومبیلرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
دنگل . [ دَ گ َ ] (ترکی، اِ) روبرو نشستن در مجلس باشد، و بعضی گویند به این معنی ترکی است . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). جلوس روبرو و زانوبه زانو. ◄ گروه و جماعت . (ناظم الاطباء).